سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

دوستدار علمدار

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ دوستدار علمدار خوش آمد میگویم ... شهید علمدار : بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد، باشند چون دشمنان اسلام کمر همت بسته اند ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند..

شهید نقی خیر آبادی,خیبر

 

قبل از عملیات کربلای یک در سال 65 بود یک روز پس از استراحت کوتاه که از شناسایی شب قبل برگشته بودیم، دیدم شهید خیرآبادی تنهایی به سمت سنگری که کمی از خط مقدم فاصله داشت می‌رفت و پس از ساعتی برمی‌گردد.

 
 

پاسدار رشید اسلام شهید نقی خیر آبادی در تاریخ سوم تیرماه 1342 ه. ش در محله نظام آباد و در میان خانواده ای متدین متولد گشت. با فطرت پاک و خدا جویی که داشت از همان کودکی علاقه ای خاص به مسجد و نماز جماعت از خود نشان می داد و خیلی وقت ها مکّبر نماز جماعت مسجد موسی ابن جعفر (ع) در محل خود بود.

در جلسات قرآن به همراه پدر بزرگوارش شرکت می کرد و این نقطه عطفی شد تا استعداد نهفته اش شکوفا شود و از دوران کودکی نوحه خوان امام حسین (ع) شد.

 دوران نوجوانی نقی با شروع انقلاب اسلامی مصادف شد و در سال 1359 بنا به فرمان تاریخی حضرت امام خمینی(ره) به عضویت بسیج مسجد موسی ابن جعفر(ع) در محله نظام آباد تهران در آمد و با عشق زاید الوصفی در تمام فعالیت های بسیج از جمله گشت های شبانه شرکت می نمود، تا اینکه در سال 1360به همراه همرزم شهیدش داوود یعقوبیان به عضویت سپاه در آمد و پس از طی دوره های تخصصی و رزمی در پادگان امام حسین (ع) به عنوان فرمانده گروهان آموزشی مشغول به کار شد و همواره به عنوان فردی نمونه از جهت نظم، انظباط، اخلاص و ایمان زبانزد همزمان و دوستان و آشنایان بود ولی ضمن اینکه در پادگان مشغول آموزش دادن بود برای یک تجربه در جبهه های غرب و جنوب حضور می یافت تا تئوری را با عمل توام سازد.

در سال 1362 خود را به منطقه جنگی رسانید تا در عملیات پیروز مندانه خیبر شرکت کند. در همین عملیات بود که دوست قدیمی خود داوود یعقوبیان را از دست داد. بعد از عملیات به تهران مراجعت نمود اما این بار عشق حضور در جمع رزمندگان، وی شعله ورتر شد و زمینه ای شد تا به دنبال آموزش غواصی و… برود.  حدود شش ماه آموزش آبی خاکی را طی نمود.

در سال 1364 مجدداً با دستی پر از تجربه و آموزش به جمع رزمندگان لشکر 10 سید الشهداء (ع) پیوست. او گم شده خود را در واحد اطلاعات یافته بود. هر آنچه که یاد گرفته بود در عمل به کار می بست؛ در شناسایی های منطقه فاو و ام الرصاص از هیچ تلاشی فرو گذار نبود، هنوز مأموریتش تمام نشده بود که از ناحیه پا مجروح شد، با این حال خود را در بند جراحت ندانست.

هنوز بهبودی نسبی نیافته بود که آهنگ رفتن کرد، از طرفی پادگان امام حسین(ع) با رفتنش موافق نبود. اما به هر طریق که بود مجدداً به ندای رزمندگانی که در منطقه فکه بودند پاسخ مثبت داد. چون در آن منطقه دشمن هجوم آورده بود و مواضع ما را اشغال کرده بودند. او سریع به واحد اطلاعات رفت تا کار شناسایی از مواضع دشمن را به همراه دیگر برادران اطلاعات انجام دهند. با فرصت کمی که داشتند کار شناسایی به صورت تعجیلی و با دقت تمام انجام شد و بچه ها توانستند گردانهای پیاده را به موقع به منطقه برسانند و عملیات سید الشهداء(ع) را در آن منطقه انجام دهند.

دائماً از منطقه جنوب به منطقه غرب در حال رفت و آمد بودند. چون در آن زمان دشمن از هر سو به مرزهای ما حملاتی را آغاز کرده بود. یعنی تاکتیک پدافند متحرک را برگزیده بود تا حداقل از عملیات رزمندگان اسلام جلوگیری به عمل آوردند.

سرانجام پس از مدتی نقی به همراه دیگر برادران اطلاعات عملیات به منطقه اشغال شده مهران رفتند تا زمینه عملیات کربلای یک مهیا گردد. در این زمان شهید به عنوان مسئول تیم شناسایی اطلاعات مشغول بکار شده بود. چندین بار به شناسایی های متعدد و سختی رفتند تا راهکارهای مناسبی برای هجوم به خطوط دشمن بیابند.

عملیات با رمز مقدس یا ابوالفضل العباس (ع) شروع شد. نقی هم در نهم تیر ماه 1365 در حالی که ذکر یا حسین جان بر لبان مبارکش بود جان به جان آفرین تسلیم نمود و از این دنیای پر از ظلم رهایی یافت.

خاطرات

برادرش می گفت: با اینکه وضعیت اقتصادی خوبی نداشتم اما بعد از اینکه به شهادت رسیده بود، یادم می آمد یک پیرزنی آمده بود که گریه می کرد و می گفت: اینجا منزل آقا نقی است؟ گفتم: بله. گفت: او همیشه می آمد به من کمک می کرد و هیچگاه اجازه نمی داد که کسی متوجه شود.

برادرش می گفت: در اکثر برنامه های مذهبی مسجد محل شرکت می کرد. یک بار یک نفر جنوبی را دعوت کرده بودند برای مداحی، وقتی شروع کرد هر چه می خواند مجلسش نمی گرفت، یعنی گرم نمی شد. مرتب می گفتند آقا نقی شما بخوان و مجلس را ادامه بده. او هم می گفت: نه اگر من بخوانم و مجلس را گرم شود این بنده خدا مکدر می شود و این کار من برای خدا نخواهد بود.

برادرش می گفت: مدتی که در جبهه بود از مدت مأموریت او گذشته بود و می بایست به پادگان امام حسین (ع) برگردد ولی ایشان علاقه ای برای برگشتن از خود نشان نمی داد و وقتی به مرخصی می آمد گاهی اوقات از من مقداری پول می گرفت. من تعجب می کردم که چه شده از من قرض می گیرد. تا اینکه بعد از شهادت او فهمیدم پادگان امام حسین(ع) بدلیل اینکه از جبهه برنگشته بود مدت شش ماه حقوقش را مسدود کرده بودند تا مجبور شود به پادگان برگردد. اما چنین نشد تا به آرزویش رسید.

یکی از همسنگرانش نقل می کرد: قبل از عملیات کربلای یک در سال 1365 بود یک روزی پس از استراحت کوتاه که از شناسایی شب قبل برگشته بودیم، دیدم شهید خیر آبادی تنهایی به سمت سنگری که کمی از خط مقدم فاصله داشت می رفت و پس از ساعتی بر می گردد. یک روز کنجکاو شدم و تصمیم گرفت نقی را تعقیب کنم و ببینم به کجا می رود. چند صد متری که از محل اردوگاه( سنگر پشت خط) دور شدم، دیدم نقی پشت تپه ای نشسته و به تنهایی مشغول خواندن مناجات و روضه سیدالشهداء(ع) می باشد. این کار تا اینجا تعجبی نداشت و عادی بود چون مداح اهل دل بود.

اما وقتی زاویه دید خود را عوض کردم، ناگهان متوجه مار نسبتاً بزرگی شدم که از ناحیة کمر تا جلوی صورت نقی بلند شده است. ابتدا خواستم فریاد بکشم و وی را از خطری که در مقابلش بود با خبر سازم، ولی ترسیدم، وضع بدتر شود و مار آسیب جدی به او برساند، لذا تصمیم گرفتم، ساکت باشم اما در کمال ناباوری دیدم وقتی روضة نقی تمام شد. مار هم آرام، آرام از مقابل او دور شد. بلافاصله جلو رفتم و با ناراحتی به او گفتم: هر چیزی حدی دارد، این چه وضعی است اگر این مار به تو آسیب زده بود چکار می کردی؟ سعی داشت از پاسخ من طفره برود، با اصرار من لب به سخن گشود و گفت: این کار هر روز این مار است، هر روز می آید اینجا و من وقتی روضه می خوانم می آید و هنگامی که روضه تمام می شود می رود در این موقع بود که از من تعهد گرفت تا وقتی که زنده است این جریان را برای کسی بازگو نکنم.

چگونگی شهادت

از زمانی که به عضویت سپاه در آمد و او را از بین نیروهای آموزشی برای مسؤلیت فرمانده گروهان آموزشی در پادگان اما حسین(ع) انتخاب کرده بودند، دائماً در فکر و خیال رفتن به جبهه بود. چون تنها راه وصال به معشوق را در آنجا جستجو می کرد. هر بار که قصد اعزام به جبهه را می کرد با مخالفت مسولین خود مواجه می شد.

آخرین باری که توانست به مدت شش ماه حکم مأموریت خود را دریافت نماید دیگر خیالش راحت شده بود چون می دانست اگر پایش به جبهه باز شود دیگر به هر قیمتی که شده حاضر به برگشت به پشت جبهه نخواهد شد.

آخرین دفعه اعزامش در سال 1364 برای عملیات فاو که در آن عملیات و شهامت هایی از خود نشان داد که تمام بچه های واحد اطلاعات لشکر 10 را شیفته خود ساخته بود، چه از نظر نظامی و چه از نظر معنوی و قلب پاکی که داشت. در دو عملیات شرکت کرد و یک دفعه نیز از ناحیه پا مجروح شد ولی این جراحات مانعی در حضور مستمر وی نشد. عملیات کربلای یک فرا رسید و قرار شد شناسایی های لازم انجام شود با جدیت تمام به همراه نیروهای تحت امرش کار خود را به انجام رسانید و در سال 1365 شب عملیات که فرا رسید. به عنوان چشمان تیزبین لشکر در جلوی رزمندگان حرکت می کرد، همچون یاران سالار شهیدان با ایمان و اطمینان قلبی که داشت به پیش می رفت. در تاریکی شب بود که ناگهان گلوله خمپاره از سوی دشمن به سویش شلیک شد یکی از ترکش ها به کتف و قلب مبارکش اصابت کرد هنوز رمقی داشت و یا حسین اول را با صدای بلند گفت و دومین یا حسین را نیمه جان تکرادر کرد و باز آخرین ذکری که لبانش را فقط تکان می داد یا حسین بود و… .

پس از انتقال پیکر مطهرش و تشییع جنازه اش توسط امت حزب الله در قطعه 53 بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.

قسمتی از وصیت نامه شهید:

بهترین مرگ ها کشته شدن در راه خداست، سوگند به آن کسی که جان فرزند ابوطالب در اختیار اوست، هزار ضربه شمشیر برمن آسانتر است تا مرگ در بستر که در غیر طاعت پروردگار باشد.(حضرت علی (ع))

شکر خدا را که به این بنده حقیرش این نعمت را عطا کرد که جزء عزیزانی قرار بگیرم که ملائکه رحمت خودش برای قبض روح و انتقال آنها بسوی بهشت و ملکوت اعلی حضور بهم می رسانند.

و پروردگار را شکر می کنم که جزء افرادی قرار گرفتم تا در روز قیامت شاهدی بزرگ به همراه دارند و گواهی می دهند که آنها در راه خداوند به شهادت رسیده اند و آنگاه بزرگ خون پاک آنهاست چه آنکه وقتی محشور می شوند در حالیست که خونشان از رگهای بریده اشان جاری است. آری من رفتم تا با خون خود با خط انبیاء و امامان و ولایت فقیه میثاق ببندم.

پدر و مادر عزیزم فرزند شما زنجیرهای اسارت و بردگی را پاره کرد و آزاد شد و فقط می خواهد برای خدا باشد.

می دانم رفتن من برای شما بسیار مشکل است اما هر چه مشکل باشد مثل روز عاشورا امام حسین(ع) نیست و شما هر وقت که دلتان برایم تنگ شد ابا عبدالله و بچه هایش را بیاد آورید.

امانتی که خداوند به شما داده بود از شما گرفت و آن هم طوری که خودش می خواست. شما رضا به رضای او باشید.

و اما پدر و مادر و برادران و خواهران خوبم و تمام کسانی که مرا می شناسید پشتیبان امام خود باشید و پیرو راه او و گوش بفرمان او، چون ما هر چه داریم از انبیاء و امامان و نایب آنها امام خمینی است و مبادا به خود بگویید که اگر فرزند ما یا برادر ما یا دوست ما به جبهه نمی رفت شهید نمی شد خیر زیرا خداوند در قرآن کریم می فرماید: 155 آل عمران. ای کسانیکه ایمان آورده اید شما به مانند آنانکه راه کفر و نفاق پیمودند نباشید که گفتند اگر برادران و خویشان ما به سفر نمی رفتند و یا بجنگ حاضر نمی شدند به چنگ مرگ نمی افتادند این آرزوهای باطل را خداوند حسرت دلهای آنان خواهد کرد و خداست که زنده می گرداند و می میراند.( به هر وقت و به هر سبب که می خواهد و به هر چه کنید آگاه است.)

پس برادرها برخیزید که اسلام به خون نیاز دارد و بسیار خوشحالم که بعد از 20سال عمر توفیق این را یافتم که در صف سربازان امام زمان(عج) قرار بگیرم و بسیار خوشحالم که در یک چنین زمانی هستم که خداوند بهشت را خیلی ارزان به فروش گذاشته است.(فارس)



[ سه شنبه 92/10/3 ] [ 11:28 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 

حدود ساعت 11 صبح یک روز سرد و برفی پاییزی در قطعه 27 بهشت زهرا به دنبال مادر شهیدی می گشتم که می گفتند در هر شرایطی روزهای پنجشنبه بر مزار پسرش حضور دارد. به کانکس او نزدیک مزار فرزندش رفتم، اما نبود، گفتم شاید سرمای هوا مانع آمدنش شده است.

 
 

از رفتگری که آن حوالی بود، سراغ مادر شهید شهبازی را گرفتم، موزه شهدا را نشانم داد و گفت اگر در کانکس نیست، حتما آنجاست.در آشپزخانه محل برگزاری دعای ندبه او را یافتم به همراه دو مادر شهید دیگر در حال بار گذاشتن آبگوشت برای ناهار امروز به قول خودش هر کسی که روزیش شد.

دوست نداشت مصاحبه کند. می گفت دلم نمی خواهد عکسم برود روی این سایت ها! وقتی متوجه شد که از سایت جماران آمده ام، گفت: من عاشقانه امام را دوست داشتم . امام دلسوز خانواده شهدا بود. سید حسن آقا را هم دوست دارم؛ او شبیه پسرمه؛ پسرم خیلی زیبا بود.

ناهار را مهمان او بودیم و بعد مادر از تنها پسرش گفت. اینکه علیرضا را از امام رضا خواسته و با واسطه ایشان، صاحب پسر شده است. گفت که علیرضا عاشق شهادت بود و بچه که بود به من می گفت ای کاش مرا زودتر به دنیا آورده بودی تا می توانستم به جبهه بروم. از عشق بی وصف علیرضا به جبهه و شهادت گفت و اینکه در دوران جنگ ، به کمک پدرش که نجار است برای شهدا تابوت می ساخت.

می گوید هر هفته پنج شنبه ها از طلوع تا غروب در اینجا و کنار علیرضا هستم، حتی مسافرت طولانی نمی روم که بتوانم پنج شنبه ها خود را به بهشت زهرا برسانم. برای کارکنان و کارگرهای اینجا صبحانه می آورم، نان بربری کنجدی، خامه و عسل؛ ظهر ها هم برایشان ناهار درست می کنم و تا غروب که حاج آقا می آید دنبالم، اینجا هستم. یک سالی می شود که برای او که در گرم ترین و سردترین پنجشنبه های سال اینجاست، کانکسی درست کرده اند.

اشتیاق او به پنج شنبه هایی که وقف علیرضا کرده است، همه هفته اش را تحت شعاع قرار داده، در انتظار رسیدن آخر هفته و موعد دیدار! می گفت اگر می خواهید حال و هوای بهشت زهرا و آرامشی که شهدا دارند را درک کنید، صبح های زود به اینجا بیایید. صبح ها اینجا مثل بهشت است و انگار که شهدا زنده اند و با شما حرف می زنند.

می گویند خاک سرد است و سردی خاک داغ آدمی را سرد می کند. اما پیرزن آنچنان با عشق از فرزند می گفت که انگار تا لحظاتی پیش کنارش بوده است. عجیب هم نیست عشق مادر به فرزند ، خاک سرد را آنچنان جان می بخشد که می شود شنوای ناگفته های دل مادر. می گوید من اینجا با پسرم حرف می زنم، دردل می کنم حتی با او شوخی می کنم، برایش از زندگی می گویم و درد دل هایم و علیرضا هم گوش می کند، گاهی اوقات هم به خوابم می آید.

یکبار در همین درد دل ها به علیرضا گفتم ای کاش لااقل بچه ای داشتی که به جای تو او را در آغوش می گرفتم، همان شب خوابش را دیدم که در بهشت زهرا، هیاتی بر پا داشته، آب و جارو می کند، زیلو پهن کرده و کودکی را که مشغول بازی است به من می سپارد و می گوید مواظبش باش، این بچه من است.

می گفت علیرضای یکی یه دونه من خیلی کم توقع بود، تا 25 سالگی که شهید شد، فقط یک دوچرخه داشت که با آن همه جا می رفت، آن را هم گذاشته ام در موزه شهدای بهشت زهرا که جوان ها آن را ببینند. علیرضا کم حقوق می گرفت، اما همان حقوق کم را هم صرف امور خیر می کرد. الان هم من حقوق او را در راهی که او می خواست، صرف می کنم. می گوید پدر علیرضا نجار است و شبها با سوزن، خرده های چوب را از دستش در می آوردیم، الان کمرش دیگر راست نمی شود، نان حلالی که او بر سر سفره آورده و شیر حلالی که من به علیرضا داده ام، از او یک چنین انسانی ساخت.

علیرضا در جریان تفحص شهید شد، به دنبال نشانی از شهدا می گشت که خود نیز به آنان پیوست. مادر می گوید یکبار از او پرسیدم چه می شود که شهیدی را پیدا می کنید؟ می گفت روزه می گیریم، نماز شب و زیارت عاشورا می خوانیم و متوسل می شویم تا بتوانیم شهیدی را بیابیم. می گوید علیرضا از شهدایی که در جریان تفحص پیدا می کردند، برایم تعریف نمی کرد، می گفت اگر برایت بگویم دیگر نمی گذاری بروم.

الان هم هر بار که شهیدی را می آورند، مادر برای تشییع می رود، می گوید از تابوت این شهدا بوی علیرضا را حس می کنم. علیرضا در محلی که در حال حاضر مزار اوست چهل شب ، نماز خواند و دوست داشت اگر شهید شد، مزارش در کنار شهدای گمنام باشد.

مادر از آن شب پاییزی گفت که برای لحظه ای به حیاط خانه آمده و ناگهان حس کرده که نوری از آسمان جلوی پایش بر زمین افتاده و خاموش گشته است و فردایی که خبر شهادت علیرضا را می آورند. «در مراسم علیرضا اصلا گریه نکردم» گفت خداوند به مادران شهدا صبری می دهد که غم از دست دادن فرزند را برایشان شیرین می کند، مادران شهدا همیشه در انتظارند که روزی به فرزندشان بپیوندند و چه شیرین بود این انتظار برای او!

پرسیدم با این عشقی که به او داشتی، چرا اجازه دادی به گردان تفحص برود؟ گفت عشق او به شهادت از عشق من به او بیشتر بود؛ نمی توانستم مانعش شوم. گفت که رضایت علیرضا به ازدواج هم به دلیل عشقش به شهادت بود برای کامل شدن دینش، درست دو ماه پیش از شهادت و با واسطه یکی از دوستان، عقد کرد و بعدها شنیدم که به همسرش گفته بود که من می دانم قبل از ازدواج مان شهید خواهم شد و همین طور هم شد.

شهید علیرضا شهبازی در 26 آذرماه سال 1380 ، در جستجوی پیکر شهدا در منطقه فکه در باغ شهادت را یافت و به جمع یاران گمنام خود پیوست.

روحش شاد و راهش پاینده باد(ایرنا)  



[ شنبه 92/9/30 ] [ 9:34 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

می ترسم یادم برود بچه خانی‌­آباد هستم

وزیری که از نام وزیر فراری بود

محمدجواد تندگویان

محسن، بیا کمی به سبک خودمان با هم اختلاط کنیم اینجا در وزارت نفت آن قدر می‌گویند آقای وزیر، آقای وزیر که می‌ترسم یادم برود من‌‌ همان جواد، بچه خانی آباد هستم.

 
 

درباره شهید محمدجواد تندگویان، جوان ترین وزیر کابینه شهید رجایی، تاکنون مطالب زیادی گفته و نوشته شده اما هنوز ماجرای مقاومت دلیرانه وی در سیاهچال های مخوف عراقی و نحوه شهادت و مهم تر از همه زمان پرواز غریبانه آن ققنوس عاشق در هاله ای از ابهام مانده است و جزء اسرار زندگی این شهید والامقام به شمار می رود.

درباره فعالیت های سیاسی و مبارزات سرسختانه محمدجواد با رژیم پهلوی نیز تاکنون مطالب فراوانی منتشر شده اما در این میان به سیره و سلوک عملی این شهید عزیز، کمتر توجه شده و این امر به نوعی مغفول مانده است.

به بهانه بیست و دومین سالگرد بازگشت پیکر مطهر شهید محمدجواد تندگویان به میهن اسلامی، سرکی کوتاه به سیره زندگی ایشان کشیده ایم که می خوانید.

گفتنی است؛ پیکر مطهر این شهید عزیز 29 آذر1370 به میهن اسلامی بازگشت و در جوار شهدای هفتم تیر آرام گرفت.

قند عسل

انگار لیلی و مجنون بودند، رابطه شان رابطه مادر و فرزندی نبود. دو تا دوست صمیمی، مادر از دیدنش هیچ وقت سیر نمی شد؛ بسکه قند عسلش شیرین بود. محمد جواد هم مادرش را خیلی دوست داشت. زمستان که می شد، همه پول توجیبی هایش را کم کم جمع می کرد و برای مادرش لبو می خرید. آخر مادرش لبو را خیلی دوست داشت. محمد جواد هم مادرش را.

کتابخوان

عاشق کتاب بود. هر کتابی که به دستش می رسید، با ولع و ذوق و شوقی خاص مطالعه می ­کرد و اگر کتاب را مفید می یافت، به دیگران هم پیشنهاد می داد که حتماً آن کتاب را بخوانند.

این عادت همیشگی محمد جواد بود. در میان کتاب ها، بیش از همه به قرآن کریم، نهج البلاغه و کتاب های دکترعلی شریعتی علاقه­ مند بود. بیشترین کتاب های کتابخانه اش، کتاب های مذهبی و سیاسی بودند.

وقت شناس

وقت شناس ماهری بود. به نظم و انضباط بیش از اندازه اهمیت می داد. برای هر ساعت از شبانه روز برنامه داشت. این عادتش حتی در زندان و سلول های انفرادی هم ترک نمی شد.

وقتش را بیهوده تلف نمی کرد. زندان که بود در ساعت به خصوصی، نهج البلاغه می خواند. در ساعت دیگری قرآن. به شدت اهل نظم بود. به قول یکی از دوستانش جواد در استفاده از وقت خود خیلی هنرمندانه عمل می کرد.

مثل گل

به پرورش گل و گیاه علاقه زیادی داشت. گاهی ساعت ها کنار باغچه کوچک خانه شان می نشست و به گل ها و سبزه ها خیره می شد. انگار کن زبان آن ها را می دانست و با آن ها صحبت می کرد. با وسواس به درخت شاه توت خانه شان می ­رسید و آن را تر و خشک می کرد. گاه کنار گل یاس قدیمی باغچه شان می نشست و با آن خلوت می کرد. محمد جواد روحی لطیف، قلبی رئوف و حساس داشت.

آیه های روشن

علاقه عجیبی به تلاوت قرآن داشت. در طول سال یکی دو بار قرآن کریم را ختم می کرد. در ماه رمضان هم همین طور. به معانی آیه­ ها توجه بیشتری داشت. خیلی از آیه ها را حفظ بود. در هنگام اسارت در سلول انفرادی پیوسته با صوت حزین قرآن تلاوت می کرد.

روزهای جمعه سوره جمعه و روزهای پنجشنبه دعای کمیل می خواند. خیلی از دعا ها را حفظ بود. دعای کمیل را از حفظ می خواند. انس و الفت خاصی با دعای کمیل داشت.

دل نگران

وقتی بچه اولش به دنیا آمد از زندان نامه ای به همسرش نوشت «... تولد و تولید مثل، کار دشواری نیست. تربیت و تعلیم فرزند است که بزرگ ترین نقش را در زندگی فرزند و جامعه ایفا می کند. من مطمئنم که تو با فداکاری خود این وظیفه سنگین مادری را به بهترین وجه انجام داده و مادر نمونه ای خواهی شد». نسبت به تربیت بچه­ ها حساسیت بیشتری داشت. به خاطر همین، همیشه نگران خانواده و بچه ها بود.

الفبای مبارزه

همه زندگی اش را وقف مبارزه و جهاد کرده بود اما با این حال حواسش به خیلی چیزهای دیگر هم بود. مثلاً به ورزش خیلی علاقه داشت به ویژه به ورزش های رزمی. کاراته را خیلی دوست داشت. هر گاه فرصت می کرد به تماشای مسابقات کاراته می رفت. در زندان هم مرتب ورزش می کرد. جواد علاوه بر ورزش، اهل گردش هم بود. البته گردش های دسته جمعی با دوستان برای آشنایی با الفبای مبارزه و جهاد.

مرد صادق

بسیارخون گرم بود. با همه با مهربانی و ملاطفت برخورد می کرد. وقتی با کسی هم کلام می شد، بر حسب عادت، دستش را روی شانه اش می گذاشت و با آن گرم می گرفت. تبسم، همسایه دیوار به دیوار لب هایش بود. جواد اهل گفت و گو و بحث بود. هیچ وقت به کسی پرخاش نمی کرد و با کسی بلند حرف نمی زد. بسیار خوش قول بود. همیشه به وعده اش عمل می کرد. به شهادت دوستش اگر قول می داد تا سرحد جان پای قولش می ایستاد.

مبارز بی باک

شجاع و نترس بود. ترس و واهمه برایش معنا نداشت. وقتی در زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری خبر تولد اولین فرزندش را شنید به همسرش پیام فرستاد که فرزندم را قنداق کنید و یک اعلامیه امام خمینی هم به دستش بدهید و سپس او را به دیدن من به زندان بیاورید. جواد مبارزی نستوه بود. مبارزی که سخت ترین و مرگ بار ترین شکنجه­ ها را تحمل کرد ولی هرگز تسلیم نشد و نشکست.

مرد مکتبی

تازه به سرپرستی مناطق جنوب منصوب شده بودکه خبرنگاری از او پرسید به اعتقاد شما در شرایط فعلی نفت مهم تر است یا مکتب؟. محمد جواد بی درنگ جواب داد «اکنون مکتب مغز اینجامعه را تشکیل می دهد و نفت خونی است که باید در رگ­های آن جریان داشته باشد. این ثروت ملی، یک کالای اولیه است که صرفاً برای تامین لوازم ضروری و غیر لوکس در کشور مورد استفاده قرار خواهد گرفت»

بچه خانی آباد

به دنیا و خوشی های دنیوی دلبستگی نداشت. ذائقه اش بیشتر، از تلخی و رنج سیراب می شد. جواد، به پست و مقام بی اعتنا بود. این طور چیز ها با مزاجش سازگاری نداشت. یکبار بدون مقدمه به مسئول دفترش گفت «محسن، بیا کمی به سبک خودمان با هم اختلاط کنیم... اینجا در وزارت نفت آن قدر می گویند آقای وزیر، آقای وزیر که می ترسم یادم برود من همان جواد، بچه خانی آباد هستم».

رفاقت به سبک جواد

ساده بود و دوست داشتنی. یکبار مسئول دفترش را صدا زد و گفت «ببین محسن! رفاقتمان سر جای خودش. اگر دفعه بعد بالای نامه ها بنویسی «جناب آقای وزیر ملاحظه فرمایند»، ناراحت می شوم. من همان جواد هستم. حالا اگر خیلی خواستی جانب ادب اداری را نگه داری، بنویس برادر تندگویان ملاحظه کنید. سادگی و صفا و صمیت در لحظه لحظه زندگی پر مخاطره اش، جریان داشت.

(خبرگزاری دفاع مقدس)جام جم  



[ چهارشنبه 92/9/27 ] [ 1:59 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

محمدجواد تندگویان,بامداد محمدی

 

«من از دو سالگی تا چهارده سالگی منتظر بازگشت پدرم بودم. دوران سختی را سپری کردم. امروز که جنگ پایان یافته و آب‌ها از آسیاب افتاده است شاید کسی بپرسد: به چه دلیل یک وزیر باید به استقبال آن همه خطر برود؟ واقعیت این است که این کار وظیفه بود. انجام وظیفه به هنگام خطر جایی برای این‌گونه پرسش‌ها باقی نمی‌گذارد. اگر غیر از این بود جای پرسش و تعجب بود!»

 
 

اینها صحبت های مریم تندگویان فرزند شهید محمدجواد تندگویان وزیر نفت کابینه شهید رجایی است که در سال های اول جنگ به اسارت بعثی ها درآمد و پس از سال ها، در چنین روزی در سال 1370 تنها پیکر پاک او به میهن بازگشت و تشییع و خاکسپاری شد.

در مطلب پیش رو، خاطراتی ناگفته و صمیمی از زبان دو فرزند دختر شهید تندگویان ارائه می کنیم که شاید برایتان بیشتر نمایان شود که چه انسان های بزرگی برای حفاظت از این خاک و اعتقاداتشان مردانه ایستادند.

مریم تندگویان متولد 1357 است. وی می گوید: تمام کودکی و نوجوانی ام با حسرت نداشتن پدر طی شد. مادرم می گوید: وقتی دو، سه ساله بودی کفش های او را بغل می کردی و کنار در انتظار پدرت را می کشیدی. این سال ها را با سرودن شعر، دردهایم را التیام دادم. قشنگ ترین خاطرات کودکی ام با خاطراتی بود که پدربزرگ و مادربزرگم از پدر نقل می کردند. از اخلاق و خانواده دوستی اش، از صمیمیت و محبت او می گفتند و در نظرم پدر اسطوره ای از خوبی هاست. نه چون پدرم است، بلکه رفتار او مرا مجذوب خود کرده است. من با محبت او همنشین هستم و محبتش در دلم می جوشد. ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین. قرآن مونس من شد و از خواندن آن لذت می برم. مادربزرگم گاهی خیره به من می نگریست. وقتی می پرسیدم موضوعی پیش آمده او می گفت تو بسیار شبیه پدرت هستی. تو را که می بینم، انگار جواد را می بینم و من هم همچنان بی حرکت می نشستم تا او بتواند در خاطرات خود با پسرش دلتنگی هایش را التیام بخشد.

هرگز پدر را ندیدم

هدی تندگویان، متولد 1360 دختر کوچک شهید تندگویان در روزهای بهاری اردیبهشت ماه به دنیا آمد و حدود شش ماه قبل از تولد، پدرش آبان 1359 اسیر شد.

کارشناسی ادبیات فارسی دارد و حدود دو سالی هم در خبرگزاری ایرنا فعالیت کرده است. وی می گوید: زمانی که در خبرگزاری کار می کردم پدربزرگم اصرار زیادی داشت که یکی از بچه ها به شرکت نفت بیاید. در آن زمان چون بچه ها درس می خواندند نمی توانستند قبول کنند و خواهر بزرگ تر من هم چون در رشته پزشکی تحصیل می کرد و درسش از ما طولانی تر بود نمی توانست قبول کند و خواهر دیگرم هم هلال احمر کار می کرد و سرانجام اصرار دیگران باعث شد که قبول کنم و این در حالی بود که در آزمون خبرگزاری نیز قبول شده بودم و قسمت این بود که به شرکت نفت بیایم. پدرم دارای برخوردهای بسیار خوبی بوده است و برایم از هوش و ذکاوت بسیار بالایش بسیار گفته اند، در هر زمینه ای مطالعه داشته و در دانشگاه هم همیشه جزو نفرات برتر بوده است.

من به دلیل حضورم در شرکت نفت با دوستان پدرم خیلی در ارتباط هستم و زمانی که دور هم جمع می شویم آنها خاطرات را بازگو می کنند. در تمام دوره های زندگی اش دوستانی دارد که ما با آنها در ارتباط هستیم و زمانی که با آنها صحبت می کنیم، خاطرات شهیدی را می شنویم که همانند تکه های یک پازل می ماند و می فهمم که در هر دوره ای چه رفتارهایی داشته است.

یکی از جالب ترین خاطره ها برای من این بود که هیچ وقت صدای پدرم را نشنیدم. حدود دو سال پیش داشتیم وسایل خانه قدیمی مادربزرگمان را جمع و جور می کردیم که دو نوار کاست پیدا کردم، روی یکی از آنها نوشته بود سخنرانی جواد در پالایشگاه نفت آبادان و برای اولین بار صدای پدرم را شنیدم که خیلی برایم جالب بود که در آن دوره هم ساواک روی این گونه سخنرانی ها بسیار حساس بود و هر کسی را که این گونه کارها را انجام می داد، دستگیر می کرد و پدرم این گونه سخنرانی ها را در میان کارمندانش انجام می داد و به آنها امید می داد. لحظه ای که صدای پدر را شنیدم، اصلا صدای آشنایی نبود، یعنی شبیه به صدای هیچ یک از اطرافیان نبود. صدای پدرم واقعا تک بود و ممکن است که بچه ها خاطراتی درباره پدرم داشته باشند یا به خوابشان آمده باشد، اما تا به حال به خواب من نیامده است.

این روزها بیشتر از هر زمان دیگری مشتاق خواندن دست نوشته های پدر هستم، اما در موزه خاطرات شهید نگهداری می شود. نامه هایی که در کتاب ها دیدم یا جزوه های درسی او را مطالعه کردم و پدرم یک کتابخانه شخصی بسیار خوبی داشت که برادرم در حال پیگیری است، این کتاب ها به مجموعه کتاب های شرکت نفت اهدا شود که بتوان از آنها استفاده کرد و خیلی از طرح هایی که پدرم درباره کارهایش ارائه می داد در دست بسیاری از مدیران است که هنوز کاری انجام نداده اند، یعنی هنوز در دست بررسی است، اما بسیاری از طرح هایش تا همین امروز هم مورد قبول واقع شده است.

زمانی که ازدواج کردم و از خانه پدری خارج شدم چند تا از لباس های پدرم را که هم اندازه خودم بوده به یادگار آوردم. پیراهن چهارخانه ای که زمان معرفی اش از سوی شهید رجایی در جمع وزرا پوشیده بود هم اندازه من است و البته یک لباس بافتنی که مادربزرگم برایش بافته بود که هیچ وقت فرصت نشد بازگردد و آن را بپوشد، حالا به من ارث رسیده است.

بامداد محمدی - جام جم



[ سه شنبه 92/9/26 ] [ 12:31 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 
خبرگزاری فارس: حاضرم در راه کاک عباس جان بدهم

 

 سردار شهید «عباس کریمی» در دوران آشوبگری ضدانقلاب در کردستان با حضور در میان مردم مستضعف این استان، بیش از پیش اعتقاد پیدا کرد که این مردم سالیان دراز مورد ظلم و ستم قرار گرفته‌اند و حساب آنها با ضدانقلابیون تجزیه‌طلب جداست. او اعتقاد داشت این مردم استحقاق مهربانی دارند. 

 

یکی از همرزمان حاج عباس، پیرامون ارادت کُردها به وی را در خاطره‌ی این گونه روایت می‌کند:

                                                  ***

ساعت 10 شب بود؛ برف تا کمر آدم می‌رسید و هوا آن قدر سرد بود که کسی جرأت نمی‌کرد از داخل اتاق بیرون برود.

گفتند رابط خبری‌مان که از کُردها بود، سوار بر قاطر آمده است جلوی ساختمان؛ رفتیم بیرون و به داخل آوردیمش؛ پاهایش از سرما داشت یخ می‌زد؛ گرم که شد، شروع به صحبت کرد و گفت: «ضدانقلاب‌ تا نزدیکی روستایشان آمده و می‌خواهند کمین بزنند»؛ روستای آنها تا شهر 20 کیلومتر فاصله داشت؛ در آن شب سرد و برف و کولاک، آمده بود تا این خبر را برساند.

 

از آن مرد پرسیدیم: «فکر نکردی در این سرما یخ بزنی و شاید هیچ وقت به اینجا نرسی؟» جواب داد: «این کاک عباس شما آن قدر به من خوبی کرده که حاضرم در این راه جان بدهم».

با اطلاع‌رسانی این مرد، قدمی دیگر برای پاکسازی کردستان از لوث ضدانقلاب برداشته شد.



[ شنبه 92/9/23 ] [ 1:19 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

خبرگزاری فارس: زیارت آرامگاه شهید عراقی پس از 30 سال توسط مادرش+عکس

 

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس:

 روایت نانوشته و ناخوانده ای است. حکایت یک فراق و بی خبری 30 ساله. یک انتظار و چشم براهی طولانی و طاقت فرسا. در دوازدهمین روز ماه مهر، گویا یک جمعه تکرار نشدنی در قلب قطعه 27 در حال وقوع است. چند نفر به دور یک سنگ مزار حلقه زده اند و در این میان، مادری بی تاب و بی قرار، مویه کنان و برسینه زنان با گویشی عربی، یومه یومه می گوید و ناله کنان اشک می ریزد...

سوز و گداز جملاتش و ضجه های جگر سوزش دل هر رهگذری را به درد آورده و دمی را به توقف و همدردی با او وا می دارد. آه و فغانش را می شود با گوش دل شنید، هر چند که معنی جمالاتش را به درستی نتوان درک کرد. ضجه می زند و عاجزانه اشک می ریزد. این مطلب توسط مسئولین خانه شهید گلزار شهدای بهشت زهرای تهران در اختیار خبرگزاری فارس قرار گرفته است:

 

 

یا ولدی یا یومه، یا ولدی یا روحی یا یومه، یا انیسی یا یومه

ما کنت ادری این انت یا ولدی، یا ولدی الغریب الغریب الغریب

یا منیر انا امک، افدیک نفسی یا ولیدی یا یومه

ای پسرکم ای مادر، ای پسرم ای جانم ای مادر، ای انیسم ای مادر

نمی دانستم کجایی ای پسرم. ای فرزند غریبم، غریب غریب..

ای منیر من مادرت هستم. جان من به فدای تو ای پسرکم ای مادر

او که چنین مویه سر داده و ناله می کند، مادر شهید منیر جمعه شنین عراقی است...

 

 

روزگاری چند دور، منیر در زمان دفاع مقدسمان، عاشق حضرت روح الله شده بود. عراق را که با ایران سر جنگ داشت، ترک گفت و خود را به صف مجاهدان در راه حق رسانید. فقط 15 سالش بود که جزء بدریون لشگر بدر گشت. همان لشگری که  بیشترش را معاودین عراقی تشکیل داده بودند. جنگید و جنگید با همان هموطنان و هم کیشان از دین برگشته خودش. وعده خدا قطعی بود. او هجرت کرده بود و باجان و مالش در راه خدا می جنگید. شهادت مزد جهاد بی ادعا وبی ریایش بود که خداوند ارزانی جانهای عاشقش می کند. در خیبر سال 62، درهای آسمان به رویش گشوده شد و جان عاشقش به سوی معبود پرگشود...

 

 

حزب بعث حاکم بر عراق، تاب عاشقی منیر را نیاورد. پدر را به جرم شهادت فرزندش در ایران، اسیر کرده و چون رسم دیرینه نامردان عراقی سر بریدن است، سر از تن وی جدا کرد و اینبار ام الشهید را به سوگ پدر و پسر نشانید. مادر ماند و تنها یک فرزند دیگر و سالها بی خبری از پسری که می گفتند در ایران جنگیده و عاشقانه پر گشوده است...

30 سال بعد، روزی در همین نزدیکیها، فردی که ام الشهید را می شناخت، گذارش به قطعه 27 گلزار شهدای بهشت زهرا (س) افتاد. نام و نشان سنگ مزار را که با آنچه از منیر می دانست یکی پنداشت، خود را به مادر که اکنون در شهرک صدر بغداد ساکن است رسانید و او را به یافتن گمشده اش نوید داد. بوی پیراهن یوسفی که مادر را بی قرار کرده بود، جمعه روزی را این چنین مهمان قطعه 27 گلزار شهدا کرده است...

 

 

مردمان می آیند و می روند و با سخنی و جمله ای دل دردمند و بی قرارش را به نظاره می نشینند. او همچنان بی تاب و بی قرار است. انتظار و بی خبریش یک انتظار 30 است. گاه به سنگ مزار دست می کشد، گاه عکس فرزندش را در آغوش می گیرد و گاه با اشک ضجه می زند:

 

 

کنت انتظر ان تکبر و تاتینی، ظننت ان تکبر و تجمعنی فی شیخو ختی

کنت افتکر ان تکبر و اراک ما حصلت علی شی الا الملامه

یا ولدی یا عزیزی افدیک روحی یا ولدی

عیونی تنتظر الماره ان تاتی لی باخبارک. کنت ابحث عنکم و لم اراک

ما کنت ادری این قبرک جئت مقبره الامام و بعدها وصلت الیک

 

منتظر این بودم که بزرگ شوی، گمان می کردم که بزرگ شوی و عصای پیریم گردی

من فکر می کردم که بزرگ شوی و تو را آنگونه ببینم، ولی چیزی جز افسوس نصیب من نشد

ای پسرم ای عزیزم، جانم به فدایت ای پسرم

چشمهای من منتظر قاصدی بود که باخبری از تو نزد من بیاید جستجو می کردم تو را ولی شما را نمی دیدم

نمی دانستم قبر تو کجا است، آمدم مقبره امام که بعد از آن به تو رسیدم

آنقدر گریه و زاری می کند و بی تابی، که از او خواسته می شود جرعه ای آب نوشد شاید بی قراریش قرار یابد و اشکهایش دمی مجال نریختن. آب که می نوشد باز به یاد 30 سال غربت و بی کسی فرزندش می افتد و دوباره غریبانه ناله سر می دهد:

 

 

ربیتکم و کانت تربیتی جیده، ولکنی اصبحت منک مفلسه

افتکر عسی ان یاتینی منکم مسافر و اساله عنک و یطمئن قلبی

شما را بزرگ کردم و تربیت دادم، تربیت تو خوب بود اما از تو بهره ای نبردم

فکر می کردم که ای کاش از شما قاصدی بیاید و از او در مورد شما می پرسیدم و قلبم ارام می گرفت و بعد با خیال راحت می خوابیدم

 

 

پس از اصرار و التماسی که مادر را دمی آرام می کند، از او خواسته می شود دعایی در حق جمعی کند که گرداگرد مزار حلقه زده اند و مویه های عاشقانه اش را به نظاره نشسته اند. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده، صادقانه دستهای مادرانه اش را به آسمان بلند می کند و دعایش راه آسمان را در پیش می گیرد

اطلب من الحسین من الامیرالمومنین من الامام موسی بن جعفر ان یحفظکم خیرکم ان شاالله

از امام حسین از امیر المومنین از امام موسی بن جعفر می خواهم که شما را حفظ کند و از جوانیتان بهره ببرید و نزد امام حسین برایتان دعا می کنم ان شاءالله

ام الشهید چفیه ای سفید رنگ را که نشان مقاومت و ایستادگی ما است بر دور گردنش می پیچد و آرام آرام آماده وداع با فرزندش می شود چفیه ای که مادر به بر دوشش آویخته، بزرگترین، مهمترین و با عظمت ترین بیرق مبارزه عصر حاضر است. چفیه سمبل ایستادگی مجاهدان در راه خداست. ام الشهید با پیچیدن این نماد مقاومت و ایثار، نشان می دهد مبارزه ما حد و مرز نمی شناسد و او در هر کجای این کره خاکی هم که باشد، زیر علم و پرچم انصار دین خدا قدم برداشته و جزء پیکره واحده یاریگران دین خداست...

 

 

در آخرین دقایق حضور، مادر، سنگ مزاری را که 30 سال است طعم اشکها و بوسه های وی را نچشیده است برای اولین بار می بوسد و می بوید و اشکهایش را روی سنگ مزار ،برای فرزندش به یادگار می گزارد...

بر روی سنگ مزار شهید منیر ابیاتی به عربی نقش بسته است که این ابیات عاشقانه هایی است منتسب به مولایمان حسین(ع)

ای شیعه من، هر زمان که آب گوارا می نوشید، پس مرا به یاد بیاورید

یا اینکه شنیدید خبر شهادت شهیدی یا غریبی، پس بر من گریه وزاری کنید

پس من همان نوه پیامبرم که بدون گناه مرا کشتند...

لحظات وداع، شاید سخت ترین لحظات زندگی مادر منیر باشید. بر روی جعبه شیشه ای بالای مزار بوسه می زند و با صوتی حزین زیر لب زمزمه می کند

السلام علیک یا ولدی عیونی لا تخفو علی فراقک

خداحافظ ای پسرم، چشمهایم نمی خوابند به خاطر جدایی از تو

مادر دوباره دارد از فرزندش دور می شود، دیدار کوتاه بود. به کوتاهی وزش  یک نسیم خنک صبحگاهی. دستان لرزان مادر در دستان دیگر همراهان قرار می گیرد. او بیمار است و 30 سال فراق و بی خبری توان راه رفتن را از او گرفته اند. آرام و غمگین قدم بر می دارد و گاه زیر لب زمزمه می کند

می روم اما نمی دانم که آیا دوباره تو را خواهم دید یا نه

راستی این فراق و جدایی و بی خبری 30 ساله را، با کدامین واژه ها می توان به تصویر کشید. قلممان غاصر است و زبانمان الکن از این همه فداکاری و ایثار و مجد وبزرگی. خدا کند مادر منیر دوباره گذرش بیافتد به قطعه 27، ردیف 12، شماره 4. منیر همچنان به انتظار مادر نشسته است. به انتظار برگشت دوباره و دیدار مادرانه اش...



[ شنبه 92/8/4 ] [ 8:50 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

این تصویر مربوط به جشن تولد یکی از فرزندان شهداست که فرزندان شهدای دیگر نیز در آن حضور دارند. این تصویر در تاریخ آبان 63 گرفته شده است.

خبرگزاری فارس: جشن تولدی پر از فرزند شهید+عکس

 

 

 

 انگار همین دیروز بود. در یک چشم به هم زدن 29 سال گذشت. ولی واقعا روزهای به یاد ماندنی در زندگی ایرانی ‌ها داشت رقم می خورد. سال های دهه 60 هر روزش یک خاطره شیرین است. یادتان هست آن روزها پوشیدن لباس سبز و خاکی، آن هم با آرم سپاه پاسدران. آخر لذت و بزرگی بود، کلی عشق می‌کردیم. 

حالا از همون روزها یک تصویر به دستمان رسیده از جشن تولد یکی از همون بچه‌های دهه 60. اطلاعات چندانی از این جشن نداریم، فقط می‌دونیم به غیر از دوتا ازبچه‌ها، مابقی فرزند شهید هستند که باباهاشون یا قبل از تاریخ این عکس و یا بعدش به شهادت رسیده‌اند. 


 

به تریتب: 1- فاطمه عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 2- حمیدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان)  3- رضا عسکری 4- سید مهدی دستواره(فرزند شهید سید محمدرضا دستواره ) 5- احمدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 6- داود کریمی(فرزند شهدی عباس کریمی) 7- علی پازوکی(فرزند شهید اسدالله پازوکی) 8- خانم اکبری

 هر کدام از این بچه ها در حال حاضر برای خود آقا و خانمی شده‌اند که در طول زندگی روزمره در کنار ما زندگی‌ می‌کنند. 

 سردار شهید عباس کریمی قهرودی، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

  سردار شهید محمد عبادیان، مسئول تدارکات لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

سردار شهید سید محمد رضا دستواره، قائم مقام لشکر 27 محمدرسول الله(ص

 

  سردار شهید اسدالله پازوکی، فرمانده گردان حمزه لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 روح همگی شهدا شاد.



[ یکشنبه 92/7/28 ] [ 11:8 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 

شهید حجت‏الاسلام و المسلمین سید عبدالکیم هاشمی‏نژاد در سال 1311 شمسی (1351 ق) در خانواده‏ای متدین در «بهشهر» مازندران دیده به جهان گشود و از 14 سالگی در محضر آیت‏اللَّه کوهستانی و سپس در قم به مدت چهارده سال نزد آیات عظام: سید حسین بروجردی و امام خمینی(ره) به تحصیل علوم دینی پرداخت.

شهید هاشمی نژاد در نوجوانی

وی در دوران مبارزات اسلامی ملت ایران به رهبری امام خمینی(ره) با خطبه‏ها و سخنرانی‏های حماسی و آتشین خویش، در نشر افکار انقلابی اسلام و افشای ماهیت رژیم پهلوی، تمامی توان خود را به کار برد و در این راه متحمّل سختی‏ها و شکنجه‏های ایادی رژیم گردید.

هاشمی‌نژاد در کنار دوستان

حجت‏الاسلام هاشمی نژاد پس از پایان دوره مجلس خبرگان و تدوین قانون اساسی، مقام دبیری حزب جمهوری اسلامی مشهد را به عهده گرفت و از این پایگاه، حملات مداوم خود را متوجه نفاق حاکم بر بعضی مکان‏های دولتی و ارتجاع کرد و با ضد انقلاب به مبارزه سختی پرداخت.

 

سخنرانی دریکی ازهیئات مذهبی شهر مشهد

وی با شروع جنگ تحمیلی، در جبهه‏های غرب و جنوب حضور یافت و با سخنرانی‏های پرشور خود، در بالابردن روحیه رزمندگان، نقش بسزایی ایفا کرد.

آن شهید بزرگوار، پشتوانه محکمی برای انقلاب بود، از این رو نقشه ترور وی طرح شد و در سالروز شهادت امام جواد(ع) در هفتم مهر 1360 در چهل‏ونه سالگی به دست یکی از منافقین کوردل، بر اثر انفجار نارنجک به شهادت رسید. بدن پاره پاره این شهید عالی مقام پس از تشییع باشکوه مردم، در جوار مرقد منور امام رضا(ع) به خاک سپرده شد.

هاشمی نژاد درکنار آیت الله خامنه ای وآیت الله واعظ طبسی دریکی ازراهپیمائی های انقلاب درمشهد

درصف نخست یکی از راهپیمایی های انقلاب درمشهد

 

درکنار شهید آیت الله بهشتی وآیت الله طبسی درحرم رضوی

رینبیه دمشق،برمزار دکتر علی شریعتی

 

 

لحظاتی پیش ازشهادت درحزب جمهوری اسلامی مشهد

لحظاتی پس ازشهادت درحزب جمهوری اسلامی مشهد

دیدار آیت الله خامنه ای با خانواده شهید هاشمی نژاد درمشهد مقدس

 

به گزارش فارس، ترور سید عبدالکریم هاشمی نژاد روحانی برجسته قبل و بعداز انقلاب در سلسله ترورهای سازمان تروریستی مجاهدین خلق (منافقین)که در سال 1360 به شمار می رفت،کینه مجاهدین خلق از وی به آشنایی قبل از انقلاب و در دوران زندان برمی گشت.

 

هاشمی نژاد در سال 1353 و 1354 فعالیت های سیاسی خود را به شکل علنی و با بی پروایی خاصی دنبال کرد و به همین دلیل به اتفاق آقای طبسی در مشهد دستگیر شد.

 

وی 2 سال در زندان بود و در این مدت (اواخر سال 1355) با تفکرات انحرافی گروهکهایی چون مجاهدین خلق آشنا شد.ضمن اینکه آنها نیز به خوبی از تفکرات هاشمی نژاد اطلاع یافتند.

 

در حقیقت کینه های مجاهدین خلق از ایشان به همین دوران زندان برمی گردد، زیرا از نزدیک و درنتیجه همراهی در زندان با نوع و طرز تلقی آنها از اسلام آشنا شده بود. در واقع وی ازنزدیک انحرافات فکری آنها را لمس کرده بود.

 

وقتی هاشمی نژآد از زندان آزاد شد ضمن آگاهی از انحرافات فکری سازمان مجاهدین خلق همواره سعی می کرد با ملاطفت، ملایمت آنها را نصیحت کرده و به راه راست هدایت کند.

 

در کنار شناخت مجاهدین خلق از عمق تفکرات دینی، سیاسی و اجتماعی هاشمی نژاد آنچه باعث شد تا این فرقه تروریستی دست به ترور وی بزند این بود که آنها به خوبی از نقش تاثیرگذار هاشمی نژاد در تداوم تحرکات انقلابی و در کل تثبیت جریان انقلاب به خوبی آگاه بودند.

 

در حقیقت اعضاء سازمان تروریستی مجاهدین خلق در ترور هاشمی نژاد مانند بسیاری از ترورهای سال 1360 ، شخصیت ها و مقاماتی را هدف خود قرار می دادند که پیش از این در محیط هایی چون زندان با آنها آشناشده بودند و از نقش های تاثیرگذار آنان در تداوم و تحکیم مبانی انقلاب اسلامی کاملا اطلاع داشتند کما اینکه ترور رجایی ، باهنر و ... به همین دلایل صورت گرفت.

 

در حادثه صبحگاه 7 مهر 60 هنگامی که شهید حجه الاسلام هاشمی نژاد در حال بازگشت از کلاس پاسخگویی به سوالات، از پله‌های ساختمان حزب جمهوری اسلامی مشهد پایین می‌آمد، یکی از اعضاء گروهک تروریستی مجاهدین خلق که قبلا در حزب رخنه کرده بود و پس از شناسایی اخراج شده بود، بنام «هادی علوی فیتیله چی» خود را به نزدیک ایشان رسانید و با قرار دادن نارنجک جنگی روی شکم ایشان و انفجار آن، هاشمی نژاد را ترور کرد.

 

در اثر انفجار این نارنجک یکی از دست‌های تروریست قطع شد و یکی از نگهبانان حزب بنام محسن توکلی و یکی از شرکت کنندگان در کلاس پاسخگویی به سوالات بنام عطا ظریف مجروح شدند.

 

امیر یغمایی معاون اطلاعات سازمان مجاهدین خلق در این زمینه می گوید: طرح ترور به دست جلال و شهاب دو تن از اعضاء سازمان ریخته شده بود.

 

در طرح بنا بر این بود کل کلاس را که هاشمی نژاد در آن تدریس می کرد بزنند ولی بعدا متوجه شدند هادی علوی قاتل شهید هاشمی نژاد لو رفته است.

 

پس گفته شد چون طبسی در حال حاضر در مکه است و هاشمی نژاد فرد اول مشهد است اگر او را ترور کنیم کمر سیستم و رژیم در مشهد می‌شکند.

 

به همین دلیل نارنجکی به هادی علوی که در دکه کتاب فروشی صحن حرم کار می کرد دادند و قرار شد به بهانه خرید کتاب و پوستر به حزب برود و در دستشویی حزب ضامن نارنجک را باز کند و موقع خروج هاشمی نژاد از کلاس او را از بین ببرد.



[ سه شنبه 92/7/16 ] [ 10:18 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 
خبرگزاری فارس: خاطره تامل برانگیز برای استفاده از بیت المال

 

شاید امروز این حکایت ها افسانه باشه و بعضی‌ها با خوندنش بخندن. خصوصا اونهایی که مدیریتی بهم زدند و بیت‌المال زیر دستشونه و یا بهتر بگم در اختیارشونه، یعنی اینکه در شکل مصرف آن اختیار دارند. اما بگذار همه بدانند که شهادت لیاقت می‌خواست و مدیریت کردن بر شهدا اون هم شهدای تخریبچی فقط کار عبدالله هاست. عکس عبدالله توی اتوبان صدر تهران، مسیر شرق به غرب روی دیوار حسینیه رستم آباد دیده میشه و شاید در روز صدها مدیر و کارگزار نظام مقدس جمهوری اسلامی برای رفتن به محل مدیریتشون از مقابلش رد شوند. انشاءالله اونها هم با خوندن این حکایت در مصرف بیت المال تامل کنند:

 

با شهید نوریان به سمت دو کوهه می‌رفتیم. در مسیر راه ماشین‌هایی که از روبرو می آمدند و آشنا بودند برای ما بوق و چراغ می‌زدند و عرض ارادتی می‌کردند اما شهید نوریان با حرکات دست و سر عکس العمل نشان می‌داد. به سربالایی دو کوهه که رسیدیم، گفتم: برادر عبدالله بهتر نیست شما هم با زدن بوق و چراغ جواب محبت اونها رو بدید؟

حاجی رنگش عوض شد مثل همه وقت هایی که نسبت به بیت المال بی توجهی می‌دید و رگهای گردنش متورم می‌شد، با عتاب رو به من کرد و گفت:برادر! این وسیله برای بیت الماله، برای من نیست که هرکاری دلم بخواد بکنم. 36 میلیون نفر توی این ماشین سهم دارند( آن ایام می‌گفتند ایران 36 ملیون جمعیت داره).

 

من که حیرت زده و شرمنده شده بودم و دیگه هیچی نگفتم. شهید نوریان فرمانده مقدسی بود. همه فرماندهان لشگرسیدالشهداء(ع) جایگاه معنوی ویژه ای برایش قائل بودند. بطوری که آقاتقی محقق(معاون عملیات ل10) می‌گفت: به شهید نوریان عرض کردم: برادر عبدالله، وقتی برای خلوت با خدا به بازی دراز میری، اگر یک نفر جلوت سبز شد خیال نکنی عراقیه و بترسی، نه، اون شاید جبراییل باشه  و از جانب خدا برات وحی آورده.

راوی : جعفرطهماسبی

منبع:فارس



[ دوشنبه 92/7/15 ] [ 11:39 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 
خبرگزاری فارس: واژه‌ای که «ویکی‌پدیا» با آن غریبه است+عکس

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، در نخستین صفحه مرورگر گوگل برای جستجوی نام قهرمانان ملی و کسانی که در راه دین و وطن، جان‌شان را فدا کردند، دانشنامه «ویکی‌پدیا» را می‌یابیم که خود را دانش‌نامه‌‌ای همگانی و آزاد معرفی کرده است.

در این جستجو نام شهدای انقلاب اسلامی ایران، هشت سال دفاع مقدس و شهدای جهاد علمی بدون پیشوند «شهید» بیان شده؛ ضمن اینکه وقتی می‌خواهیم در این جستجو به قسمت شهادت این از خودگذشتگان در زندگی‌نامه‌شان مراجعه کنیم، از شهادت به عنوان «مرگ» یا «کشته شده» یاد شده است.

ویکی‌پدیا در معرفی خود این گونه نوشته است: «همه می‌توانند به نوشتن و ویرایش نوشتارهای موجود در آن بپردازند. البته این نوشتارها و ویرایش‌ها باید مطابق با اساس‌نامه? ویکی‌پدیا باشند؛ یعنی مطالب بی‌طرفانه و بدون پایمال کردن حق نشر دیگران نوشته شده باشند».

پس از مشاهده این ادعای دانش‌نامه آزاد، زمانی که برای ویرایش عنوان «مرگ» به «شهادت» اقدام می‌کنیم، هشدار داده‌ می‌شود: «توجه کنید! با توجه به اصل بی‌طرفی، کاربرد لقب «شهید» و مشتقات آن (مانند «نحوه شهادت») در مقاله‌های ویکی‌پدیا نادرست است. لطفاً از افزودن این واژه‌ها به مقاله خودداری کنید. «درگذشت»، «کشته شد» و «مرگ» واژه‌های بی‌طرفانه و مناسبی هستند».

در اینجا مسائلی مورد توجه است؛ اول اینکه واژه «شهید» در دنیا واژه‌ ناشناخته‌ و غیر قابل فهم نیست؛ چرا که شهدای انقلاب اسلامی که علیه ظلم رژیم پهلوی مبارزه کردند و همچنین شهدای هشت سال مقاومت در برابر تجاوز رژیم بعث عراق، نه تنها برای ایران اسلامی بلکه برای رهایی آزادی‌خواهان جهان از زیر سلطه استکبار جهانی جان خود را فدا کردند؛ بنابراین به تبع واژه «شهید» جهانی می‌شود بر این اساس که وقتی به سراغ نویسندگان و محققان چین، ویتنام، اوکراین، فرانسه و ... می‌رویم که با این واژه، غریبه نیستند و حتی می‌گویند: «بارها در مقاله‌ها خواندیم که برای افرادی که برای وطن از جانشان می‌گذرند، از عنوان شهید استفاده شده است؛ این افراد بسیار محترم هستند».

دوماً، شهادت در ادیان الهی امری مقدس بوده که نصیب بندگان خاص خداوند از فرزندان حضرت آدم(ع) تا رسالت نهایی بشر بر روی زمین و ظهور ناجی عالم بشریت در مقابله حق علیه باطل می‌‌شود که جمعی از پیامبران الهی، امامان معصوم (ع) و کسانی که پیرو راه حق بوده‌اند، به مقام شکوهمند شهادت نائل آمدند.

مسئله سوم هم اینکه، چگونه بی‌همتاترین دانشنامه جهانی! از پایمال شدن حق نشر دیگران حرف می‌زند که در این فضای مجازی حق عده‌ای که برای انسانیت رفته‌اند، ادا نشده است؛ شهدا نیازی به گفتن عنوان شهید از سوی ما ندارند؛ اما برای ارج نهادن و اثبات راه حق، باید فرقی بین عناوینی که روی کشته‌شدگان راه باطل و شهدای راه حق گذاشته می‌شود، وجود داشته باشد!!!

قرآن کریم که نور هدایت بشر از سوی پروردگار است، می‌فرماید: «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُون»؛ بر این اساس وقتی انسان با توجه به خطرات احتمالى یا یقینى فقط به خاطر هدف مقدس و انسانى یا به تعبیر قرآن «فِی‌سَبِیلِ اللَّهِ» به استقبال مرگ می‌رود، به مقام والایی می‌رسد که نزد خداوند روزی می‌خورد. بنابر این آیه شریفه، شهادت، دو رکن دارد یکى اینکه در راه خدا باشد، دوم آنکه هدف مقدس باشد؛ در نتیجه هر کس در کشته شدنش در هر زمان و مکانی این دو ملاک را داشته باشد، به عنوان «شهید» محسوب خواهد شد.

در اینجا این سؤال از نگارندگان دانش‌نامه ویکی‌پدیا مطرح است که علت نادرست بودن واژه «شهید» چیست؟! آیا به کار بردن عنوان کشته به جای شهید، قبل از نام بهترین انسان‌ها نوعی بی‌طرفی است؟! بی‌طرفی و حق را چه کسانی تعیین می‌کنند؟!

یادداشت: فاطمه ملکی   



[ یکشنبه 92/7/14 ] [ 11:2 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر