سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

دوستدار علمدار

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ دوستدار علمدار خوش آمد میگویم ... شهید علمدار : بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد، باشند چون دشمنان اسلام کمر همت بسته اند ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند..

 (خلاصه ای از نامه دختر شهید (سیده زهرا علمدار))

بابا مجتبی سلام .

امیدوارم خوب باشی .

حال من خوب است و شاید بهتر از همیشه . راستی حتما ً می دانی که از نوشتن اولین نامه ام برایت حدود یک سال می گذرد و در این یک سال اتفاق بسیار مهمی برای من افتاده است.

بگذار خیلی زود بگویم و بیش از این منتظرت نگذارم . بابا جون من به سن تکلیف رسیدم و بعد از این باید مثل همه بچه های خوب بعضی از کارها را انجام دهم .

بابا مجتبی در نامه قبلی از مهربانی تو و خدا برایت نوشته بودم و گفته بودم می خواهم نامه ای برای او بنویسم . بعد ها فکر کردم که اگر بخواهم برای خدا نامه بنویسم ، حتماً باید بعد از مدتی منتظر جوابش باشم و این انتظار کشیدن کمی برایم سخت بود .

اما از روزی که در مدرسه برایمان جشن تکلیف گرفتند ، تصمیم گرفتم هر روز هنگام خواندن نماز یک جوری با خدا حرف بزنم که انگار دارم برایش نامه می نویسم . خانم معلم ما میگفت که به این کار می گویند :« حضور قلب»

یعنی با قلب خود با خدا حرف زدن و من بعد از آن روز همیشه احساس خوبی دارم و از این بابت خیلی خوشحالم .

حتماً تعجب می کنی بابا ! زهرا کوچولو و این حرف ها ! اما تعجب نکن زهرای تو دیگر بزرگ شده . راستی بابا داشت یادم می رفت . از حضرت رقیه ( علیها السلام ) چه خبر ؟ حتماً او را می بینی .

آخه مادر از او و علاقه تو به نازدانه امام حسین ( علیه السلام ) زیاد برایم حرف می زند . راستش را بگو ، با دیدن او به یاد من نمی افتی ؟ حتماً به او می گویی من هم دختری دارم که خیلی بامزه است.

بابا جون من هر وقت دوستانت را می بینم به یاد تو می افتم ، اما نمی دانم که آیا آن ها هر وقت مرا می بینند به یاد حضرت رقیه (علیها السلام) می افتند ؟

خوب دیگر باید بروم ، صدای اذان می آید  ، از این به بعد با خدا حرف زدن چه کیفی دارد !

خداحافظ - دخترت سیده زهرا

از کتاب علمدار



[ دوشنبه 92/9/18 ] [ 7:48 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 (راوی : ژاکلین زکریا (زهرا علمدار) خلاصه شده از متن ماهنامه فکه)

خیلی دوست داشتم با مریم به این سفر معنوی بروم . اما مشکل پدر و ماردم بودند . به پدر و  مادرم نگفتم که به سفر زیارتی فرهنگی می رویم . بلکه گفتم به یک سفر سیاحتی که از طرف مدرسه است می رویم . اما باز مخالفت کردند.

دو روز قهر کردم و لب به غذا نزدم . ضعف بدنی شدیدی پیدا کردم . 28 اسفند ساعت سه نیمه شب بود . هیچ روشی برای راضی کردن پدر و ماردم به ذهنم نرسید . با خودم گفتم خوب است دعای توسل بخوانم .

کتاب دعا را برداشتم و شروع کردم به خواندن. هر چه بیشتر در دعا غرق می شدم احساس می کردم حالم بهتر می شود . نمی دانم در کدام قسمت از دعا بود که خوابم برد .

در عالم رؤیا دیدم در بیابان برهوتی ایستاده ام . دم غروب بود ، مردی به طرفم آمد و به من گفت :زهرا ، بیا ، بیا !

بعد ادامه داد: می خواهم چیزی نشانت بدهم !

با تعجب گفتم : آقا ببخشید من زهرا نیستم ، اسم من ژاکلینه

ولی هر چه می گفتم گوشش بدهکار نبود . مرتب مرا زهرا خطاب می کرد . راه افتادم و به دنبال آن مرد رفتم . در نقطه ای از زمین چاله ای بود ، اشاره کرد به آنجا و گفت داخل شو! گفتم این چاله کوچک است ، گفت ، دستت را بر زمین بگذار تا داخل شوی .به خودم جرأت دادم و این کار را کردم !

آن پایین جای عجیبی بود . یک سالن بزرگ که از دیوارهای بلند و سفیدش نور آبی رنگی پخش می شد . آن نور از عکس شهدا بود که بر دیوارها آویخته بود . انتهای آن عکس ها ، عکس رهبر انقلاب آقا سید علی خامنه ای قرار داشت . به عکس ها که نگاه کردم می دیدم که انگار با من حرف می زنند! ولی من چیزی نمی فهمیدم . تا اینکه رسیدم به عکس آقا .

آقا شروع کرد با من حرف زدن . خوب یادم است که ایشان گفتند : شهدا یک سوزی داشتند که همین سوزشان آن ها را به مقام شهادت رساند . مانند : شهید جهان آرا ، همت ، باکری ، علمدار و...

همین که آقا اسم شهید علمدار را آورد ؛ پرسیدم ایشان کیست !؟ چون اسم بقیه شهدا را شنیده بودم ولی اسم علمدار به گوشم نخورده بود .

آقا نگاهی به من انداختند و فرمودند :« علمدار همانی است که پیش شما بود . همانی که ضمانت شما را کرد تا بتوانی به جنوب بیایی .»

به یک باره از خواب پریدم . خیلی آشفته بودم . نمی دانستم چکار کنم. هنگام صبحانه به پدرم گفتم که فقط به این شرط صبحانه می خورم که بگذاری به جنوب بروم . او هم شرطی گذاشت و گفت ؛ به این شرط که بار اول و آخرت باشد.

باورم نمی شد . پدرم به همین راحتی قبول کرد ! خیلی خوشحال شدم ، به مریم زنگ زدم و این مژده را به او هم دادم .

این گونه بود که بخاطر شهید علمدار رفتم برای ثبت نام  . موقع ثبت نام وقتی اسم مرا پرسید مکث کردم و گفتم :زهرا ، من زهرا علمدار هستم .

بالاخره اول فروردین 1378 بعد از نماز مغرب و عشاء با بسیجی ها و مریم عازم جنوب شدیم . کسی نمی دانست که من مسیحی هستم به جز مریم . در راه به خوابم خیلی فکر کردم .

از بچه ها درباره ی شهید علمدار پرسیدم ، اما کسی چیزی نمی دانست . وقتی به حرم امام خمینی (ره) رسیدیم . در نوار فروشی آنجا متوجه نوارهای مداحی شهید علمدار شدم . کم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم .

چند نوار مداحی خریدم . در راه هر چه بیشتر نوارهای او را گوش می دادم بیشتر متوجه می شدم که آقا چه فرمودند .

در طی چند روزی که جنوب بودیم . تازه فهمیدم اسلام چه دین شیرینی است و چقدر زیباست . وقتی بچه ها نماز جماعت می خواندند من کناری می نشستم ، زانوهایم را بغل می گرفتم و گریه می کردم . گریه به حال خودم که با آن ها از زمین تا آسمان فرق داشتم .

شلمچه خیلی با صفا بود . حس غریبی داشتم . احساس میکردم خاک شلمچه با من حرف می زند .

با مریم که آنجا فهمیدم خواهر سه شهید است ، گوشه ای می رفتیم و شروع به خواندن زیارت عاشورا کردیم . او با سوز عجیبی می خواند و من گوش می دادم ، انگار درعالم دیگری سیر می کردم .

یک لحظه احساس کردم شهدا دور ما جمع شده اند و زیارت عاشورا می خوانند . منقلب شدم و یکباره از هوش رفتم .

در بیمارستان خرمشهر به هوش آمدم . مرا به کاروان برگرداندند .

صبح روز بعد هنگام اذان مسئول کاروان خبر عجیبی داد ؛ تازه معنای خواب آن شبم را فهمیدم .

آن خبر این بود که امروز دوباره به شلمچه می رویم ؛ چون قرار است امام خامنه ای به شلمچه بیایند و نماز عید قربان را به امامت ایشان بخوانیم.

از خوشحالی بال در آورده بودم .به همه چیز که در خواب دیده بودم رسیدم ؛ جنوب ،شهدا، شلمچه ، شهید علمدار و حالا آقا .

چقدر انتظار سخت است ، هر لحظه اش برایم به اندازه ی یک سال می گذشت . از طرفی انتظار شیرین بود ؛ زیرا پس از آن ، امامم را از نزدیک می دیدم.

ساعت 11:30 دقیقه بود که آقا آمدند . همه با اشک چشم به استقبال ایشان رفتیم . بی اختیار گریه می کردم . با دیدنش تمام تشویش ها و نگرانی ها در دلم به آرامش تبدیل شدند.

اما وقتی که می رفت دوباره همه غم ها بر جانم نشست . با رفتنش دل های ما را با خود برد . ای کاش جای خاک شلمچه بودم . باید به خودش ببالد از اینکه آقا بر آن قدم گذاشته است .

پس از اینکه از جنوب برگشتم تمام شک هایم تبدیل به یقین شد . آن موقع بود که از مریم خواستم راه اسلام آوردن را به من یاد بدهد. او هم خیلی خوشحال شد . وقتی شهادتین می گفتم ، احساس می کردم مثل مریم و دوستانش شده ام . من هم مسلمان شدم .

منبع،کتاب علمدار  



[ شنبه 92/9/16 ] [ 12:32 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

(راوی :ژاکلین زکریا(زهرا علمدار) خلاصه شده از متن ماهنامه فکه)

سه شنبه بود .صدای دعای توسل از نماز خانه ی مدرسه به گوش می رسید . من که مسیحی بودم از مدیر مدرسه اجازه گرفتم و به حیاط رفتم . در حیاط مدرسه قدم می زدم که ناگهان کسی از پشت چشمانم را گرفت . هر کسی که به ذهنم می رسید حدس زدم ؛ اما حدسم درست نبود .

دستهایش را که از روی چشمانم برداشت . خشکم زد . مریم بود که به من اظهار محبت و دوستی می کرد ! خیلی خوشحال شدم . چقدر منتظر این لحظه بودم . او را خیلی دوست داشتم .

نمی دانم چرا ، ولی از همان اول که مریم را دیدم توی دلم جا گرفت . از همه لحاظ عالی بود . از شاگردان ممتاز مدرسه بود ، بسیجی بود ، حافظ هجده جزء قرآن کریم و...

چون مسیحی بودم ، می ترسیدم جلو بروم و به او پیشنهاد دوستی بدهم . ممکن بود دستم را رد کند . سعی می کردم خودم را به او نزدیک کنم. بنابراین ، هر کجا که می رفت دنبالش می رفتم .

حالا از این خوشحال بودم که مریم خودش به سراغم آمده بود . به من پیشنهاد داد تا با هم به دعای توسل برویم . پیشنهادش برایم عجیب بود ؛ ولی خودم هم بدم نمی آمد . راستش پیش خودم فکر می کردم همکلاسی ها بگویید : دختر مسیحی ، اومده دعای توسل ؟!

خجالت می کشیدم . وارد نماز خانه شدیم . بچه ها دعا می خواندندو گریه می کردند . من که چیزی بلد نبودم رفتم و گوشه ای نشستم . بی اختیار اشک می ریختم . انتهای دعا که شد زودتر بلند شدم و بیرون آمدم تا کسی مرا نبیند .

از آن روز به بعد با مریم هم مسیر شدم . با هم به مدرسه می آمدیم . روز به روز علاقه ام به او بیشتر می شد . هر روز از او بیشتر می آموختم . اولین چیزی را که از مریم یاد رفتم حجاب بود .

هر چند خانواده ام با چادر مخالف بودند ، ولی با بهانه هایی مثل اینکه چون عضو گروه سرود مدرسه هستم  ،گفته اند باید حتماً چادر داشته باشی و... آن ها را مجبور کردم که برایم چادر بخرند .

خیلی به چادر علاقه داشتم ، این طوری خودم را سنگین تر و باوقارتر احساس می کردم . چادر را در کیفم می گذاشتم و وقتی از خانه خارج می شدم سرم می کردم . هنگام برگشت هم نرسیده به خانه چادرم را داخل کیف می گذاشتم .

مریم اخلاق خوبی داشت ؛ وقتی توی جمع هم کلاسی ها از کسی غیبت و یا کسی را مسخره می کردند ، می دیدم که او یواشکی از جمع بیرو ن می رفت تا نشنود .

به همین دلیل بود که دوست داشتم در هر کاری از او تقلید کنم . تا آنجا که وقتی عروسی یا جشنی در فامیل برپا می شد  ، با توجه به آنکه در آن مجالس موسیقی و رقص و.... بود  ،توانستم همه را کنار بگذارم .

جالب اینکه من قبل از این نمی توانستم بدون گوش دادن به موسیقی درس بخوانم  اما تأثیرات مثبت مریم باعث شده بود حتی این کار را هم کنار بگذارم .

هر روز که می گذشت با دیدن اخلاق و رفتار مریم به اسلام علاقه مندتر می شدم . به فکر افتادم درباره ی اسلام مطالعه و تحقیق بیشتری کنم . مریم برایم کتاب هایی آورد . من هم کتاب ها را می خواندم و از میان آنها مطالب خاص و مهم را یادداشت برداری می کردم .

در ابتدا که به دین اسلام گرایش پیدا کرده بودم ، دچار شک و تردید شدم . برای همین باز هم از مریم کتاب های بیشتری خواستم ، آنقدر که شک و تردید را از خودم دور کنم .

از طرفی خانواده هم به من فشار می آوردند و علت مطالعه ی چنین کتاب هایی را می پرسیدند . باز ناچار بهانه ای دیگر می آوردم ، که مثلاً تحقیق درسی دارم و اگر ننویسم نمره ام کم می شود و از این جور چیزها .

مریم همراه کتاب هایی که به من می داد عکس شهدا و وصیت نامه هایشان را هم برایم می آورد و با هم آن را می خواندیم . این گونه راه زندگی را به من یاد می داد. هر هفته با چند شهید آشنا می شدم.

البته قبل از آن هم نسبت به شهدا ارادت خاصی داشتم . آن ها برای دفاع از کشور شهید شده بودند . هر کجا که نمایشگاهی در ارتباط با آن ها بود می رفتم . و با دقت عکس ها را نگاه می کردم .

از نظر من شهید یک گل پرپر است . بعضی معتقدند که شهدا مرده اند و بعد از شهید شدنشان دیگر وجود ندارند . اما من این تصوّر را ندارم . من ایمان دارم که آن ها زنده اند و شاهد و ناظر اعمال ما هستند .

این گونه دوستی با مریم مرا به سمت اسلام و مسلمان شدن می کشاند تا اینکه اواخر اسفند 1377  ، مریم به من اصرار کرد که با هم به مناطق جنگی جنوب برویم . آنجا بود که ...

منبع:کتاب علمدار  

  

 



[ پنج شنبه 92/9/14 ] [ 7:39 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

به روایت خانواده علمدار

مادر ما زن مظلومی بود که خیلی در راه تربیت صحیح فرزندانش تلاش کرد . لحظه ای از فرزندانش غافل نبود . اختلاف سنی او با مجتبی کم بود . برای همین راز دار مجتبی و دیگر فرزندان بود.

مادر همیشه می گفت : مجتبی خیلی به ما درس داد ما را با اسلام ناب آشنا کرد. زمانی که می خواستیم خبر شهادت مجتبی را به مادر بگوییم خیلی می ترسیدیم . او ناراحتی قلبی داشت و ترس ما از این بود که این ناراحتی شدیدتر شود .

اما مادر خودش جلو آمد و گفت : من می دانم که مجتبی شهید شده . من مطمئن هستم . اصلاً مجتبی برای این دنیا نبود .

خدا به او صبر داد . در مراسم تشییع و تدفین او مانند کوه استوار ایستاده بود . اصلاً فکر نمی کردیم اینگونه مقاوم باشد.

***

بعد از شهادت مجتبی وظیفه مادر سنگین تر شده بود ! عصرهای پنج شنبه و جمعه به سر مزار مجتبی می رفت و آنجا می ماند.

بسیاری از خانم ها بودند که تازه با شخصیت مجتبی آشنا شده بودند و به سر مزار می آمدند. آنها از مادر می خواستند تا برایشان از خاطرات مجتبی بگوید.

بارها دیده بودم که دخترانی تقریباً بد حجاب می آمدند و می گفتند : برای عرض تشکر آمده ایم ! ما حاجتی داشته ایم و این سید عزیز را به حق جده اش قسم دادیم و حاجت روا شدیم و...

در این مواقع ، مادر با لحنی صحیح و مادرانه شروع به امر به معروف می کرد . ابتدا خاطراتی از مجتبی تعریف می کرد . این که مجتبی همیشه بنده واقعی خدا بود بعد می گفت : دختر عزیزم ، خدا شما را حفظ کند ، مجتبی از اینکه شما اینگونه باشی ناراحت می شود .

بعد خیلی مودبانه در مورد اهمیت حجاب و اینکه چرا حجاب مورد تاکید اسلام است صحبت می نمود .

دختران زیادی بودند که با نصیحت مادر ، مسیر زندگی آنها تغییر کرد. حتی برخی از آنها از دیگر شهرها به ساری می آمدند و....

سال 85 ناراحتی قلبی مادر شدیدتر شد . قرار شد او را عمل کنند . کل خانواده از شرایط مادر ناراحت بودیم . اما او نشاط درونی عمیقی داشت !

قبل از عزیمت به بیمارستان گفت : من عازم سفر هستم . دیگر تمایل به ماندن ندارم !

در مقابل چشمان حیرت زده ما ادامه داد : مجتبی را دیده ام . جایگاه آخرتی مرا نشان داده و گفته که من با شما هستم .

در یک غروب غم انگیز ، مادر ما به دیدار سید مجتبی رفت . همه خانواده در حسرت غم و اندوه فقدان او سوختند.  

منبع:کتاب علمدار

 



[ دوشنبه 92/9/11 ] [ 10:29 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

راوی : آقایان درخشی - سید طاهری

پسرم پنج ساله بود که مریض شد . اصلاً غذا نمی خورد . دکترها گفتند اگر تا فردا غذا نخورد باید در بیمارستان بستری شود . همان شب در مسجد چال مراسم داشتیم و سید مجتبی مداحی می کرد.

ماه مبارک رمضان بود ، پیش خودم گفتم : در این ماه عزیز از سید بخواهم که برای پسرم دعا کند . به او گفتم .

سید هم که ذکر مداحی هایش یا زهرا (علیها السلام ) بود برای پسرم در آن مجلس دعا کرد. بعد از مراسم به منزل رفتم . همه ناراحت بودند. گفتم : سید دعا کرده ، ان شاءالله خوب می شود .

موقع سحری همه مشغول خوردن بودیم که پسرم از خواب بیدار شد بعد گفت : غذا میخواهم ! مقدار زیادی غذا خورد . ما در عین تعجب بسیار خوشحال شدیم . رفته رفته حال او خوب شد . به طوری که تا ظهر دیگر مشکلی نداشت .

شب بعد موضوع را به سید گفتم و از او تشکر کردم . می دانستم این دعای سید بودکه کار خودش را کرده .

***

چند سال بعد از شهادت سید ، خداوند به من فرزندی عطا کرد . خیلی خوشحال بودم . اما پزشکان خبر بدی به من دادند. لگن فرزندم دچار مشکل بود . به تمام پزشکان حاذق چه در تهران و چه در مازندران مراجعه کردیم . آن ها راهی برای درمان نمی دیدند . مدتی پسرم را در دستگاه قرار دادند؛ اما باز بی فایده بود .

قرار بود دوباره پسرم را به بیمارستان ببریم و بستری کنیم . شب قبل از آن ، در عالم رؤیا سید را دیدم . چهره ای بسیار نورانی داشت . پیراهن سیاه و شالی سبز بر گردنش داشت .

من ناراحت فرزندم بودم. به سمت من آمد و گفت : « فرزندت شفا گرفته ، فرزندت بیمه حضرت زهرا (علیها السلام) شده »

صبح که از خواب بیدار شدم ، بسیار اشک ریختم . از خدا خواستم به آبروی سید مجتبی خوابم را به حقیقت تبدیل کند .

وقتی وارد مطب می شدم تمام بدنم می لرزید . دکتر پسرم را خوب معاینه کرد. بعد از مدتی فکر کردن رو به من کرد و گفت :« از نظر علم پزشکی به دور است ، اما فرزند شما انگار که شفا گرفته ! اثری از بیماری در او نیست . »

من به همراه خانواده بسیار گریه کردیم و خدا را شکر کردیم . بعد از آن دیگر پسرم مشکلی نداست .

من معتقدم سید مجتبی آنقدر به خدا و ائمه نزدیک بود  ،آنقدر به بی بی فاطمه زهرا ( علیها السلام) ارادت داشت که به واسطه آن ها نزد خداوند صاحب آبرو بود که خداوند درخواست سید مبنی بر شفا یافتن فرزندم را رد نکرد.

منبع:کتاب علمدار



[ یکشنبه 92/9/10 ] [ 9:12 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 راوی:ص-ع از شهرستان خوی

آقا سید مجتبی علمدار را خیلی اتفاقی شناختم . زمستان بود . برای خریدن نوار یکی از مداحان به نمایشگاهی که در شهرمان دایر بود رفتم . نوار حضرت ابوالفضل (علیه السلام ) آن مداح را خواستم .

فروشنده نواری به من داد با عنوان شهید علمدار . چون آقا ابوالفضل (علیه السلام ) هم علمدار بودند فکر کردم همان است و خریدم .

وقتی آن را در خانه گوش دادم متوجه شدم مداحی ناشناس برای خانم حضرت رقیه (علیها السلام) می خواند .

از آنکه نوار اشتباهی خریده بودم دمق شدم . ولی با این حال ، آن مداح ناشناس صدایی بسیار دلنشین داشت .

چند روز بعد کاملاً اتقافی برنامه روایت فتح را دیدم . موضوع برنامه شهید علمدار بود. فهمیدم که نوار از چه کسی است . اما از آن روز نوار و نام شهید علمدار در گوشه بایگانی ذهنم خاک می خورد تا ...

دلم با خدا بود . ولی نمی دانم کدام قدرت شیطانی مرا از رفتن به سوی خدا باز می داشت ! در خواندن نماز کاهل بودم . یک روز می خواندم و دو روز نمازم قضا می شد .

این بدتر از هر سرطانی دلم را احاطه کرده بود . سعی می کردم با گوش کردن به نوارهای مذهبی و رفتن به مجالس دعا هر طوری که می شد دلم را شفا دهم ، اما نشد.

سال 1377 در اثر تصادف پایم شکست . درمانش طولانی شد . از طرفی همان سال در مرحله اختصاصی کنکور هم قبول نشدم . و این ضربه ی روحی شدیدی بر من وارد کرد.

ایمان ضعیفی داشتم ؛ ضعیف تر و بدتر شد . کاهل بودن در نمازم تبدیل شد به بی نمازی کامل !

ماه رمضان آمد و من تنها دهانم را بستم . یک بار هم مسجد نرفتم حتی در شب های قدر . روزها و ماه ها پشت سر هم می گذشت ومن ...

شبی در خواب دیدم مجله ای در مقابل من هست . تیتر روی آن نوشته بود : آخرین وسایل به جا مانده از شهید علمدار به کسی که محتاح آن است به قید قرعه اهدا می شود .

مجله را خریدم و با تعجب دیدم ، وسایل سید مجتبی به من رسیده است . شیشه ای عطر ، تکه ای گوشت مرغ که نوشته بودند ته مانده ی آخرین غذای آقا سید است . به همراه چند قطعه عکس و دست نوشته .

بارزترین عکس ، عکسی بود که در آن آقا سید روی زمین کربلا دراز کشیده بود و خون از سرش به زمین ریخته بود . با خودم گفتم سید که در جبهه شهید نشده ؟! لابد می دانست که عاقبت کارش شهادت است . برای همین این عکس را برای آلبوم شهادتش گرفته .

تا آن روز حتی یک قطعه عکس از آقا سید ندیده بودم . فقط همان برنامه ی روایت فتح بود که آن هم جسته و گریخته دیده بودم . تکه ی گوشت را خوردم کمی از عطر را که به گمانم رنگ قرمز داشت به لباسهایم زدم .

با صدای مادرم از خواب بیدار شدم . وقت نماز صبح بود . ولی من که به بی نمازی عادت کرده بودم به اتاق دیگری رفتم تا بخوابم اما ...

حال عجیبی پیدا کرده بودم . اما هر طور بود خوابیدم . دوباره خواب دیدم ، درست زیر همان عکس آقا سید نوشته بودند :« تو خواب نیستی ، تو بیداری ، این بیداری است . »

از خواب پریدم و مشغول نماز شدم .

نزدیک محرم بود . آن ایام انگار نیرویی از درونم مرا به سمت خدا هل می داد . نماز برایم چنان حلاوتی پیدا کرد که آن را نمی خواستم با هیچ لذتی در دنیا عوض کنم . دلم عاشق نماز شد و نماز برایم طعم دیگری یافت .

برای اولین بار در تمام عمرم ، محرم و صفر میهمان زیارت عاشورای امام حسین (علیه السلام ) شدم .

ایام فاطمیه دلم غریب شد . انگار تمام صحنه های مصیبت بی بی دو عالم جلوی چشمانم پدیدار می شد . گریه هایم برای اهل بیت (علیهم السلام ) به خصوص خانم زهرا (علیها اسلام ) و امام حسین (علیه السلام ) حال و هوای عجیبی گرفته بود .

اصلاً تا آن لحظه نمی دانستم روزی به نام عرفه هم است و به واسطه نوار عرفه آقا سید ، روز عرفه و قداستش را شناختم . خدا سید را رسول دل من کرد و به واسطه ی او مرا از منجلاب گناه بیرون کشید .

منبع:کتاب علمدار



[ شنبه 92/9/9 ] [ 11:44 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 راوی:حمید فضل الله نژاد

مدتی بود که در میدان منتظر مسافر بودم ، حالا که می خواستم بروم نمی توانستم تکان بخورم ! ده تا تاکسی جلو و پشت سرم ایستاده بودند . همان حین متوجه جوانی که چفیه دور گردنش انداخته بود شدم .

انگار اهل آبادان بود . به همراه یک ساک کوچک به سمت من آمد و زد به شیشه ماشین . شیشه را پایین کشیدم . گفتم :« بفرمایید .»

گفت :« من را تا آرامگاه می برید ؟»

نگاهش کردم و گفتم : « بله ، بفرمایید .»

تا نشست توی ماشین چشمش به عکس سید افتاد که چسبانده بودم روی شیشه دستی روی آن کشید و شروع کرد به گریه کردن . تعجب کردم و گفتم :« آقا ، قضیه چیه !؟ »

گفت :« من این سید را نمی شناختم . یک ماه پیش رفتم شهر قم ، داخل پاساژ چشمم افتاد به عکش ایشان . ناخود آگاه به سمت آن عکس کشیده شدم . چهره معصومانه ای داشت . رفتم داخل مغازه . عکس و نوارهای مداحی سید را خریدم .

شب و روزم شده بود گوش دادن به نوارهای مداحی سید . شبی درخواب سید را دیدم که به سمت من آمد . دعوتم کرد که سر مزارش بیایم و زیارت عاشورا بخوانم . به سید گفتم :« من اصلاً تا حالا شمال نرفته ام . چه جوری بیام و پیدایت کنم . گم می شوم .»

نرفتم و فراموشش کردم . چند وقت بعد دوباره به خوابم آمد و گفت :« چرا نمی آیی سر مزارم ؟!»

از خواب که بلند شدم سریع وسایلم را جمع کردم و راه افتادم .توی راه خوابم برد . ماشین هم داشت از ساری عبور می کرد .

سید آمد و تکانم داد و گفت :« پاشو رسیدی .»

ناگهان چشم هایم را باز کردم . همان موقع راننده گفت : «ساری جا نمونید .»

سریع پیاده شدم و راه افتادم . ناخواسته به سمت ماشین شما آمدم .

وقتی گفتم پسر دایی و داماد خانواده سید هستم تعجبش بیشتر شد . رساندمش آرامگاه .

بعد ماندم و گفتم :« شما زیارت عاشورا بخوان من منتظرم . باید برویم منزل سید . گفت :« اصلاً غیر ممکنه .»

گفتم :« درِ خانه سید به روی کسی بسته نیست چه برسد به اینکه خودش دعوت کرده باشد . »

***

سال 1374 بود . از پخش فیلم مصاحبه سید مجتبی توسط روایت چند روزی می گذشت . با سید از خیابان جمهوری اسلامی ساری عبور می کردیم . سید داخل مغازه ای شد . مأمور راهنمایی و رانندگی به سمت من آمد و سلام کرد .

بعد سید را نشان داد و پرسید :« این آقایی که با شما هستند ، چهره شان برای من خیلی آشناست . فکر می کنم ایشان را جایی دیده باشم . »

گفتم :« شاید در مسجد دیده باشی .»

گفت :« من اصلاً مسجدی نیستم .»

گفتم :« شاید در مراسمی او را دیده ای .»

گفت :« من اصلاً اهل این جور جاها نیستم . »

خنده ام گرفت و به شوخی گفتم :« نکنه در تلویزیون دیدی !؟»

گفت :« بله ! بله ! درسته . چقدر قشنگ صحبت کرد . چند روز پیش بود . در برنامه روایت فتح درباره شلمچه مصاحبه کرده بود و تلویزیون هم آن را پخش کرد .»

با این مأمور رفیق شدیم . خلاصه گذشت تا اینکه ...

ده روز بعد از شهادت سید آن مأمور راهنمایی و رانندگی دوباره مرا دید و گفت :« خدا سید را بیامرزد ! تا حالا در تشییع پیکر هیچ یک از شهدا شرکت نکرده بودم . اصلاً خوشم نمی آمد !

آن روز جایی بودم که با من تماس گرفتند و گفتند آماده باش است . باید سریع می رفتم . با ناراحتی پرسیدم که چه خبر شده ؟ گفتند قرار است شهید تشییع کنند . گفتم :« باز هم شهید ؟! »

پاسخ دادند : این دفعه شهید سید مجتبی علمدار است . رنگ از چهره ام پرید .نمی دانم چگونه ولی سریع لباس پوشیدم و در تشییع او شرکت کردم . سید واقعاً چهره معصوم و مظلومی داشت . او نظرم را درباره ی شهدا عوض کرد .

***

دو سه سال بعد از شهادت سید مشرف شدم به مشهد الرضا ( علیه السلام ) . در راه به شهری رسیدم .

برای رفع خستگی نگه داشتم . در خواب و بیداری بودم که متوجه شدم عده ای دارند درباره ی  تصویر سید مجتبی که پشت شیشه زده بودم صحبت می کنند . خوب گوش کردم . می گفتند :« این عکس شهید سید مجتبی علمدارِ ، بریم عکس را ازش بگیریم .

دیدم خجالت می کشند جلو بیایند . بلند شدم و شیشه ماشین را پایین کشیدم و شروع به احوال پرسی با آنها کردم . امّا باز خجالت می کشیدند .

گفتم : می خواهید این عکس را به شما بدهم ؟ آن ها بسیار خوشحال شدند بعد عکس را برداشتم و به آن جوانان دادم .

با خودم فکر کردم ، اینجا کجا ، ساری کجا . این بچه ها از لحاظ سنی به سید مجتبی نزدیک هم نیستند اما چگونه ....

البته می دانم برای شهید و شهادت حد و مرزی وجود ندارد . اما سید از همان لحظه شهادتش ، مانند زمانی که در دنیا زندگی می کرد فاتح دل ها شده بود .

منبع:کتاب علمدار 



[ پنج شنبه 92/9/7 ] [ 7:34 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

شهید علمدار

سید را آن ها شناختند که خود آسمانی اند .

آن ها که خود مسافران من الحق الی الخلق هستند .

علامه حسن زاده آملی او را شناخت.

 زمانی که این عارف و عالم جلیل القدر در یکی از یادواره های شهدا در آمل حضور یافتند ، سید مجتبی را مثال زدند و فرمودند :« سید مجتبی مثل کبوتری بود که یک بالش را با تیر زده بودند . با یک بال آن قدر بال بال زد تا به جایی رسید که خیلی از علمای هشتاد ساله به آن درجه نرسیدند !!»

برگرفته از کتاب علمدار          



[ چهارشنبه 92/9/6 ] [ 7:29 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

راوی:یوسف غلامی

همسر من بعد از ماجرای فرش رنگی ارادت عجیبی به سید مجتبی پیدا کرد . همیشه شب های جمعه به کنار مزار او می رفتیم و برای او زیارت عاشورا می خواندیم .

همسرم آن زمان آن قدر قرص اعصاب می خورد که خسته شده بودیم . از سید خواستم که ما را یاری کند .

بعد از مدتی که به زیارت سید می رفتیم حال او رفته رفته خوب شد ! دیگر به سراغ قرص اعصاب نرفت !

پانزده سال است که خانم بنده قرص نخورده ! دیگر هیچ مشکل اعصاب و روان ندارد.

روزی سر مزار سید نشسته بودیم . خانم من گفت :« من هر چه از خدا بخواهم با خواندن زیارت عاشورا در کنار مزار سید بر آورده می شود  .»

آن روز گفت :« آقا سید ، من این زیارت عاشورا را به نیابت شما می خوانم . از خدا می خواهم زیارت عمه سادات ، حضرت زینب (علیها السلام )  ،را نصیب ما کند. »

روز بعد یکی از دوستان من زنگ زد و گفت :« با یک کاروان راهی سوریه هستیم . دو نفر جا دارد . اگر گذرنامه داری ، سریع اقدام کن . باور کردنی نبود .

شب جمعه بعد در حرم حضرت زینب (علیها السلام ) نائب الزیاره سید بودیم !»

در بین بچه های همکار این ماجرا را تعریف کردم . اینکه هر کسی از خدا چیزی بخواهد به سراغ مزار سید می رود و با قرائت زیارت عاشورا از خدا می خواهد که مشکلش برطرف شود .

هفته بعد سید را در عالم خواب دیدم . گفت :« به فلانی ( از همکاران محل کار) ، این مطلب را بگو ...»

روز بعد همان شخص در حضور جمع گفت :« تو درباره سید مجتبی چی می گفتی ؟! من رفتم سر قبر سید . زیارت عاشورا هم خواندم . اما مشکل من حل نشد .»

گفتم :« اتفاقاً سید برات پیغام داده . گفته تو دو تا مشکل داری !»

از جمع خارج شدیم . ادامه دادم :« سید پیغام داد و گفت : مشکل اول تو با توسل به مادرم حضرت زهرا (علیها السلام ) حل می شود .

اما مشکل دوم را خودت به وجود آوردی . در زندگی خیلی به همسرت دروغ گفتی و این نتیجه همان دروغ هاست ! » رنگ از رخسار دوستم پریده بود . گفت : « درسته. »

***

توی سفر راهیان نور همین مطالب را گفتم . نوروز 1388 بود . یکی از روحانیان کاروان جلو آمد و گفت :« من زیاد به این حرف ها اعتقاد ندارم . برو به این سید که می شناسی بگو یه دختر شهید داره طلاق می گیره برای اینکه بچه دار نمی شه . بگو آبروی خانواده شهید در خطره . »

من هم بعد از سفر به سراغ مزار سید رفتم و بعد از زیارت عاشورا همین مطلب را گفتم .

نوروز سال 1389 همان روحانی بامن تماس گرفت . می خواست آدرس قبر سید را بپرسد .

گفت :«با همان دختر شهید و همسر و فرزندش می خواهیم برویم سر مزار سید ! »

سید به یکی از دوستانش گفته بود :« هر وقت خواستید برای من کاری انجام دهید زیارت عاشورا بخوانید . سه بار هم در اول و آخر آن نام مادرم حضرت زهرا ( علیها السلام ) را ببرید . »

منبع:کتاب علمدار



[ چهارشنبه 92/9/6 ] [ 7:35 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

راوی:سرهنگ یوسف غلامی

قرار بود مراسم اربعین سید فردا برگزار شود .من آن موقع در تبلیغات لشکر بودم . یکی از کارهایی که از زمان جنگ انجام می دادم کشیدن تصاویر شهدا بود .

با سید از همان دوران جنگ رفیق بودم . شهید حسین طالبی نتاج ، یکی از فرماندهان بی نظیر لشکر ، سبب آشنایی من با سید مجتبی شده بود . من هم بعد از آن از این سید بزرگوار جدا نشدم .

یک بار در نماز خانه لشکر و بعد از نماز به سراغ سید مجتبی رفتم . بعد از نماز معمولاً چند دقیقه ای سکوت می کرد و با خدا خلوت می کرد . بعد هم سر به سجده می گذاشت .

من مقابل سید ایستادم . فکر و ذهن او در نماز بود . اصلاً سرش را بالا نیاورد . او غرق در یار بود . بعد از چند دقیقه متوجه حضور من شد !

***

از طرف لشکر گفتند :« برای مراسم فردا یک تابلو بزرگ از تصویر سید آماده کن .»

من هم آخر شب  ، به منزلمان در بابل رفتم . با پارچه و چوب ، بوم را آماده کردم . قلم و رنگ ها را برداشتم و به نام خدا شروع کردم .

همسرم آن موقع ناراحتی اعصاب شدید داشت . بارها به پزشکان متخصص در شهرهای مختلف مراجعه کردیم اما مشکل او حل نشد .

قبل از خواب همسرم به من گفت :« اگه می شه این تابلو رو ببر بیرون ، می ترسم رنگ روی فرش بریزه .»

گفتم :« خانم ، هوا سرده . من زیر تابلو پلاستیک پهن کردم . مواظب هستم که رنگ نریزه .»

سکوت کامل برقرار شده بود . حالا من بودم و تصویر سید مجتبی . اشک می ریختم و قلم را روی بوم می کشیدم .

تا قبل از اذان صبح تصویر زیبایی از سید ترسیم شد . خوشحال بودم و خسته . گفتم سریع وسایل را جمع کنم و بعد از نماز کمی بخوابم .

آخرین قوطی رنگ را برداشتم که یک باره از دستم سر خورد و افتاد روی فرش !

نمی دانستم چه کار کنم .رنگ پاشیده بود روی فرش . بیشتر از همه به فکر همسرم بودم . نمی دانستم در جواب او چه بگویم . به من گفته بود که برو بیرون اما ...

بالاخره بیدار شد و از اتاق بیرون آمد . سریع دستمال و آب و ... آورد و مشغول شد . اما بی فایده بود !

خانم من همین طور که با دستمال به روی فرش می کشید گفت :« خدایا، فقط برای اینکه این شهید فرزند حضرت زهرا (علیها السلام ) بوده سکوت می کنم . »

بعد هم گفت :« می گن اهل محشر در قیامت ، سرها را از عظمت حضرت زهرا ( علیها السلام ) به زیر می گیرند . »

بعد نگاهی به چهره شهید انداخت و ادامه داد :« فردای قیامت به مادرت بگو که من این کار را برای شما کردم . شما سفارش ما را بکن ، شاید ما را شفاعت کنند.»

***

صبح با هم از خانه بیرون آمدیم . البته بعد از نماز چند ساعتی استراحت کردم . در را بستم و آماده حرکت شدیم . همان موقع، خانم همسایه بیرون آمد و خانم من را صدا کرد .

خانواده ایشان را می شناختم ؛ خانم رحمان پور همسر یکی از جانبازان جنگی و از زنان مؤمن محله ما بود . ایشان جلو آمد و رو به همسر من کرد و بی مقدمه گفت :« شما شهید علمدار می شناسید ؟! »

یک دفعه من و همسرم به تعجب به هم نگاه کردیم . خانم من گفت :« بله ، چطور مگه ؟! »

خانم رحمان پور ادامه داد :« من یک ساعت پیش خواب بودم . یک جوان با چهره ای نورانی شبیه شهدای زمان جنگ آمد و خودش را معرفی کرد .

بعد گفت :« از طرف ما از خانم غلامی معذرت خواهی کنید و بگویید به پیمانی که بستیم عمل می کنیم . شفاعت شما در قیامت با مادرم زهرا (علیها السلام)»

منبع:کتاب علمدار

 



[ سه شنبه 92/9/5 ] [ 1:7 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر