سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

دوستدار علمدار

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ دوستدار علمدار خوش آمد میگویم ... شهید علمدار : بر همه واجب است مطیع محض فرمایشات مقام معظم رهبری که همان ولی فقیه می باشد، باشند چون دشمنان اسلام کمر همت بسته اند ولایت را از ما بگیرند و شما همت کنید متحد و یکدل باشید تا کمر دشمنان بشکند و ولایت باقی بماند..

 

پای درس سید


آدم باید توجه کند. فردا این زبان گواهی می دهد. حیف نیست این زبانی که می تواند شهادت بدهد که اینها ده شب فاطمیه نشستند و گفتند: یا زهرا ، یا حسین (ع) آنوقت گواهی بدهد که مثلاً ما شنیدیم فلان جا لهو و لعب گفت، بیهوده گفت، آلوده کرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتی کرد.
... احتیاط کن! تو ذهنت باشد که یکی دارد مرا می بیند، یک آقایی دارد مرا می بیند، دست از پا  خطا نکنم، مهدی فاطمه(س) خجالت بکشد. وقتی می رود خدمت مادرش که گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پایین بیندازد. بگوید: مادر! فلانی خلاف کرده، گناه کرده است. بد نیست ؟!!! فردای قیامت جلوی حضرت زهرا(س) چه جوابی می خواهیم بدهیم. 

 علمدار

پی نوشت1:

 این پست ثابت است ویکی از سفارشهای مداح اهل بیت،جانباز شهید سید مجتبی علمدار به من و شما می باشد

 






[ یادداشت ثابت - چهارشنبه 91/11/5 ] [ 7:57 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 

ما را ز خاندان کرم آفریده‌اند

یک موج، از تلاطم یَم آفریده‌اند

ما را فدائیان پسرهای فاطمه(س)

"ما را شهید میر و علَم آفریده‌اند"

ما را به اعتبار عنایات فاطمه(س)

گریه کنان حضرت غم آفریده‌اند‎

بهر بریدن سر اولاد عمر و عاص

در جان ما غرور و غژم آفریده‌اند

هر یک ز ما حریف دو صد لشکر یزید!!

(زین رو ز شیعه عده کم آفریده‌اند)

دجّال ها و حرمله ها را مهاجم و ...

... ما را "مدافعان حرم" آفریده‌اند‎

. . .

سیّد علیِ خامنه ای (پیر عشق) گفت:

"فریاد را علیه ستم آفریده اند"

اللهم ارزقنی...




[ یکشنبه 95/2/19 ] [ 3:35 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر


شهید گمنام

شهید گمنام آن برادر شهید افغانی مدافع حرم است که انواع تهمت ها مثل پول،جا و مکان و اقامت،مدافع بشار اسد نه مدافع حرم و..را به جان میخرد و محکم پای آرمانش می ایستد و جانش را فدای عمه سادات می کند.

شهید گمنام برادر افغانم است که در ایران،در شیعه خانه امام زمان(عج) ،غریبانه دفن میشود.

شهید گمنام آن مجاهد افغانی است که در راه خدا و دفاع از حرم ناموس حسین (ع) ،مهاجرت میکند و جانش را فدای حضرت زینب میکند و بعد از شهادت،اجازه دفنش را در محل سکونتش نمی دهند و یا در جایی دور افتاده دفن میشود.

برادران شهیدم شرمنده ایم




[ یکشنبه 95/2/12 ] [ 1:46 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر



این روزها هوای دلم ابریست

بارانی ست

از روزی که اشک شمارا دید بارانی ست

قبلم به درد آمده از اشک شما

از حال دل شما

چه شد آقا که حرف از رفتن زدید

دشمنان از یک طرف و به ظاهر دوستان از یک طرف دل شما را به درد آورده اند،قبول

ولی آقا فکر دل ما را نمی کنید

مگر ما مرده ایم که حرف از رفتن می زنید

فکر دل ما را نمی کنید

کاش آنهایی که دل شما را به درد آورده اند دوباره وصیتنامه شهدا را بخوانند

مهمترین وصیت شهدا پیروی از ولایت فقیه است

آقا جان، تا جان در بدن داریم نخواهیم گذاشت در تاریخ بنویسند سید علی تنها ماند

اللهم احفظ قائدنا الامام الخامنه ای

لبیک یا خامنه ای




[ یکشنبه 94/12/23 ] [ 8:24 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

تابستان 1363 که در شاهرود هنگام آموزش سربازان در صحرا، با مادری به همراه دو دخترش برخورد کردم که در حال درو کردن گندم‌هایشان بودند. فرمانده‌ی گروهان، ستوان آسیایی به من گفت: مسلم بیا سربازان دو گروهان را جمع کنیم و برویم گندم‌های آن پیرزن را درو کنیم.
به او گفتم: چه بهتر از این! شما بروید گروهان خود را بیاورید تا با آن پیرزن صحبت کنم. جلو رفتم پس از سلام و خسته نباشید گفتم: مادر شما به همراه دخترانتان از مزرعه بیرون بروید تا به کمک سربازان گندم‌هایتان را درو کنیم. شما فقط محدوده‌ی زمین خودتان را به ما نشان دهید و دیگر کاری نداشته باشید.

پیرزن پس از تشکر و قدردانی گفت: پس من می‌روم برای کارگران حضرت فاطمه‌ی زهرا(سلام الله علیها) مقداری هندوانه بیاورم .

ما از ساعت 9 الی 11/30 صبح توسط پانصد سرباز تمام گندم‌ها را درو کردیم. بعد از اتمام کار، سربازان مشغول خوردن هندوانه شدند. من هم از این فرصت استفاده کردم و رفتم کنار پیرزن، به او گفتم: مادر چرا صبح گفتید می‌روم تا برای کارگران حضرت فاطمه(س) هندوانه بیاورم. شما به چه منظور این عبارت را استفاده کردید؟

گفت :دیشب حضرت فاطمه‌ی زهرا(سلام الله علیها) به خوابم آمد و گفت: چرا کارگر نمی‌گیری تا گندمهایت را درو کند؟ د یگر از تو گذشته این کارهای طاقت‌ فرسا را انجام دهی. من هم به آن حضرت عرض کردم: ای بانو تو که می‌دانی تنها پسر و مرد خانواده ما به شهادت رسیده است و درآمدمان نیز کفاف هزینه‌ی کارگر را نمی‌دهد، پس مجبوریم خودمان این کار را انجام دهیم.

بانو فرمودند: غصه نخور! فردا کارگران از راه خواهند رسید. بعد از این جمله از خواب پریدم. امروز هم که شما این پیشنهاد را دادید، فهمیدم این سربازان، همان کارگران حضرت می‌باشند. پس وظیفه‌ی خود دیدم از آنها پذیرایی کنم.

بعد از عنوان این مطلب، ناخودآگاه قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد و گفتم: سلام بر تو ای دخت گرامی پیامبر(سلام الله علیها) فدایت شوم که ما را به کارگری خود قابل دانستی.

راوی : سرگرد مسلم جوادی ‌منش
منبع: کتاب نبرد میمک، احمد حسینا، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381




[ دوشنبه 94/12/17 ] [ 10:44 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

 



[ شنبه 94/12/15 ] [ 5:52 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر



عباسعلی فتاحی بچه دولت آباد اصفهان بود. سال شصت به شش زبان زنده ی دنیا تسلط داشت. تک فرزند خانواده هم بود.

زمان جنگ اومد و گفت: مامان میخوام برم جبهه. مادر گفت: عباسم! تو عصای دستمی، کجا میخوای بری؟ عباسعلی گفت: امام گفته. مادرش گفت: اگه امام گفته برو عزیزم…

عباس اومد جبهه. خیلی ها می شناختنش. گفتند بذاریدش پرسنلی یا جای بی خطر تا اتفاقی براش نیفته. اما خودش گفت: اسم منو بنویس میخوام برم گردان تخریب. فکر کردند نمی دونه تخریب کجاست. گفتند: آقای عباسعلی فتاحی! تخریب حساس ترین جای جبهه است و کوچکترین اشتباه، بزرگترین اشتباهه….

بالاخره عباسعلی با اصرار رفت تخریب و مدتها توی اونجا موند. یه روز شهیدخرازی گفت: چند نفر میخوام که برن پل چهل دهنه روی رودخونه دوویرج رو منفجر کنن. پل کیلومترها پشت سر عراقیها بود…

پنج نفر داوطلب شدند که اولینشون عباسعلی بود. قبل از رفتن حاج حسین خرازی خواستشون و گفت: «به هیچوقت با عراقی ها درگیر نمی شید. فقط پل رو منفجر کنید و برگردید. اگر هم عراقی ها فهمیدند و درگیر شدید حق اسیر شدن ندارین که عملیات لو بره… و تخریبچی ها رفتند…»

یه مدت بعد خبر رسید تخریبچی ها برگشتند و پل هم منفجر نشده، یکی شونم برنگشته… اونایی که برگشته بودند گفتند: نزدیک پل بودیم که عراقی ها فهمیدن و درگیر شدیم. تیر خورد به پای عباسعلی و اسیر شد…

زمزمه لغو عملیات مطرح شد. گفتند ممکنه عباسعلی توی شکنجه ها لو بده. پسر عموی عباسعلی اومد و گفت: حسین! عباسعلی سنش کمه اما خیلی مرده، سرش بره زبونش باز نمیشه. برید عملیات کنید…

عملیات فتح المبین انجام شد و پیروز شدیم. رسیدیم رودخانه دوویرج و زیر پل یه جنازه دیدیم که نه پلاک داشت و نه کارت شناسایی. سر هم نداشت. پسر عموی عباسعلی اومد و گفت: این عباسعلیه. گفتم سرش بره زبونش باز نمیشه… اسرای عراقی می گفتند: روی پل هر چه عباسعلی رو شکنجه کردند چیزی نگفته. اونا هم زنده زنده سرش رو بریدند….

جنازه اش رو آوردند اصفهان تحویل مادرش بدهند. گفتند به مادرش نگید سر نداره. وقت تشییع مادر گفت: صبر کنین این بچه یکی یه دونه من بوده، تا نبینمش نمیذارم دفنش کنین. گفتن مادر بیخیال. نمیشه… مادر گفت: بخدا قسم نمیذارم. گفتند: باشه!ولی فقط تا سینه اش رو می تونین ببینین. یهو مادر گفت: نکنه میخواین بگین عباسم سر نداره؟ گفتند: مادر! عراقی ها سر عباست رو بریدند. مادر گفت: پس میخوام عباسمو ببینم…

مادر اومد و کفن رو باز کرد. شروع کرد جای جای بدن عباس رو بوسیدن تا رسید به گردن. پنبه هایی که گذاشته بودن روی گلو رو کنار زد و خم شد رگ های عباس رو بوسید. و مادر شهید عباسعلی فتاحی بعد از اون بوسه دیگه حرف نزد…




[ چهارشنبه 94/12/12 ] [ 9:42 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

امام زمان عج فرمودند:


"به شیعیان و دوستان ما بگویید:


خدا را بحق عمه ام زینب علیها السلام قسم دهند که فرج مرا نزدیک گرداند."


اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب کبری


تولد حضرت زینب سلام الله علیها مبارک باد



[ یکشنبه 94/11/25 ] [ 11:39 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

سلام سید جان

 


تولدت مبارک

 

 



[ پنج شنبه 94/10/10 ] [ 6:58 عصر ] [ دوستدار علمدار ]

نظر

بسم رب الشهداء


دعا کنید
.
.
.
دعا کنید شهید "باشیم"
اصلا تا شهید نباشیم ،شهید نمی شویم
تا حالا فکر کرده اید،
پشت بعضی دعاهای شهادت،
یک جور فرار از کار و تکلیف است.
سریع شهید شویم تا راحت شویم!
اما...
دعا کنید قبل از اینکه شهید بشویم،شهید باشیم...
مثل حاج قاسم سلیمانی که رهبر به او می گوید تو خودت شهید زنده ای برای ما،

و امثال ذالک که گمنام هستند...


شهید که "باشیم "خودش مقدمه می شود تا شهید "بشویم "
"ان شاءالله"


اللهم ارزقنا توفیق الشهادة  فی سبیلک بحق مولاتی فاطمة الزهرا



[ دوشنبه 94/10/7 ] [ 11:1 صبح ] [ دوستدار علمدار ]

نظر