|
دوستدار علمدار شهید سید مجتبی علمدار:
به دوستان و برادران عزیزم وصیت می کنم کاری نکنند که صدای غربت فرزند فاطمه (س)« مقام معظم رهبری » را که همان نالة غریبانة فاطمه (س) خواهد بود، به گوش برسد. درباره وبلاگ آخرین مطالب
آرشیو وبلاگ صفحات وبلاگ شنبه 30 اردیبهشت 91 :: 12:42 عصر :: نویسنده : صدرا
پدر خانواده موضوع مطلب : شنبه 30 اردیبهشت 91 :: 7:34 صبح :: نویسنده : صدرا
سید 21 رمضان سال 1345 به دنیا آمد ، وقت اذان صبح ! من دوست داشتم اسمش را سید علی بگذارم ، گفتم این بچه اسمش را با خودش آورده ، اما آقا گفتند : ( ما علی در فامیل داریم ) ؛ قرار شد اسمش را امیر بگذاریم . بعد که برای ثبت اسم سید می رود ، نام بچه را می پرسند فراموش می کند و ناخود آگاه می گوید ، ( سید مجتبی ) در صورتی که اسم برادر من مجتبی بود . موضوع مطلب : جمعه 29 اردیبهشت 91 :: 4:12 عصر :: نویسنده : صدرا
مصاحبه با همسر شهید علمدار از نحوه آشناییتان با شهید علمدار بگویید. موضوع مطلب : جمعه 29 اردیبهشت 91 :: 3:46 عصر :: نویسنده : صدرا
همراه با مجتبی در جهاد اکبر در ماههای پایان جنگ تحمیلی سید به همراه بسیجیان پایگاه مقاومت شهدای بخش 8 به منظور حفظ ارزشهای جنگ و پاسداشت فرهنگ شهادت با تشکیل هیات "بنیفاطمه(س)" به دیدار خانواده معظم شهدای محله بخش 8 رفته، به ذکر مصائب اهل بیت عصمت و طهارت میپرداختند.
سید محتبی در نهایت پس از تحمل سالها درد و رنج ناشی از جراحات شیمیایی در تاریخ 11دیماه1375با ملحق شدن به یاران شهیدش ،به درجهء رفیع شهادت نایل آمد. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
موضوع مطلب : جمعه 29 اردیبهشت 91 :: 12:52 عصر :: نویسنده : صدرا
دوران دفاع مقدس موضوع مطلب : پنج شنبه 28 اردیبهشت 91 :: 10:7 عصر :: نویسنده : صدرا
دوران تحصیل وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان شهید عبدالحکیم قرهجه (حشمت داوری) و دوران راهنمایی را در مدرسه شهید دانش (نیما) و چند سال از دوران متوسطه را در هنرستان شهید خیریمقدم شهرستان ساری با موفقیت به پایان رساند. موضوع مطلب : پنج شنبه 28 اردیبهشت 91 :: 10:29 صبح :: نویسنده : صدرا
سردار شهید سید مجتبی علمدار ذاکراهل بیت
موضوع مطلب : چهارشنبه 27 اردیبهشت 91 :: 11:18 صبح :: نویسنده : صدرا
اعداد برای بعضیها یک جور دیگر معنا میدهد؛ یعنی انگار بعضی اعداد فقط برای آدمها ساخته شدهاند؛ مثل دهم محرم که مال امام حسین(ع) است، چهاردهم خرداد که مال امام خمینی(ره) است، و یازده دیماه که مال سید مجتبی علمدار است.
تولد: 11 دیماه 1345 احساس میکنم آدمهایی که تولد و مرگشان در یک روز معین است، یکجورهایی دوست داشتنیترند. سال 1362 هفده ساله بود که به عضویت بسیج درآمد. از داوطلبهای بسیجی بود که به اهواز و هفتتپه و کردستان و... عازم شد و مردانه جنگید. چند باری هم در جبهه مجروح شد، ولی بیشتر اوقات بدون مراجعه به پزشک، زخمهایش را درمان میکرد، تا سرانجام در دیماه 1364، در عملیات والفجر 8، شیمیایی شد؛ اما خودش را از درمان معاف کرد. سربهزیر و دقیق بود، متواضع و خالص. با رفقا برای جوانان بیکار، کار پیدا میکردند. دوست داشت عرق شرم بر پیشانی هیچ جوانی ننشیند. میگفت جوان باید توی جیبش پول داشته باشد تا جلوی دوستانش خجالت نکشد.
موضوع مطلب : سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 11:18 صبح :: نویسنده : صدرا
ای کاش در دل ذره ای شور ونوا بود احوال ما با حالت نی هم صدا بود ای کاش شور جنگ در ما کم نمی شد این نامرادی شیوه مردم نمی شد ای کاش رنگ شهربازیم نمی داد در جبهه یا زهرا مرا بر باد می داد امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم حال و هوای لحظه های جنگ دارم فرسنگها دورم زوادی محبت با یک دل خسته زنیش سنگ تهمت مسموم شد ساقی و پیمانه شکسته از بخت بد درب شهادت شد بسته من ماندم و متن وصیت نامه پیر جماران من ماندم وشرمندگی از روی یاران من ماندم و شیطان و نفس و جنگهایش من ماندم و شهر و گناه و رنگهایش از زرق و برق شهر خود نیرنگ خوردم آن معنویتهای جنگ از یاد بردم خود را به انواع گنه آلوده کردم در راه ناحق کوششی بیهوده کردم از دفتر دل نام الله پاک کردم دل را به زیر کوه عصیان خاک کردم اکنون پشیمان آمدم با این تمنا یارب نظر کن جرم و عصیانم ببخشا موضوع مطلب : سه شنبه 26 اردیبهشت 91 :: 8:10 صبح :: نویسنده : صدرا
علمدار عشق
غروب پنج شنبه به اتفاق یکی از همکارانم به سمت ملا مجدالدین ساری حرکت می کنیم تا درکنار مزار شهدا عقده های دل را وا کرده و با آن ها به درد دل بنشینیم . آرامگاه ، عصر پنج شنبه بسیار شلوغ است . بعد از خواندن زیارت نامه شهدا به سمت قطعه ی شهدا می رویم . با سکوتی کامل و در خود فرو رفته از هر ردیف می گذریم . چشم مان بر سنگ نوشته ها می افتد ، یکی در شلمچه ، دیگری در فاو ، آن یکی در هفت تپه ، شهیدی از مهران ، آن یکی در دهلران و دیگری در درگیری با منافقین به شهادت رسیده است . آن ها چقدر مظلومند و غریب . روی سنگ قبری ، شاخه گلی پرپر شده قراردارد و روی سنگ قبر دیگری خاک ! بر سرمزاری نیز، یک نفر در حال خواندن قرآن است . عابران در حال گذر، فاتحه ی دسته جمعی می خوانند . به سمت قطعه ای دیگر می رویم قبرها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاریم . در همین هنگام دلم به من نهیب می زند و می گوید تویی که این گونه راحت از کنار آن ها می گذری باید بدانی آنان چه کسانی اند و چه کرده اند و چه رشادت ها از خود نشان داده اند تو این گونه آزاد و فراغ بال زندگی کنی . در همین افکار هستم که جمعیتی نظرم را به سوی خود جلب می کند . به همکارم می گویم : آن جا چرا شلوغ است ؟ حس کنجکاوی و حس خبرنگاری ما را بر آن سو می کشد . در کنار قبر می ایستیم . روی سنگ قبر نوشته شده است « شهید سید مجتبی علمدار». با دیدن نام این شهید به یاد یکی از دوستان هیئت تحریریه می افتم که می گفت : «شهید علمداریکی از پر آوازه ترین شهیدان استان مازندران است ، مداح اهل بیت شهید سید مجتبی علمدار ولادت 21 رمضان سال 1345 جانباز شیمیایی که در سال 1375 بعداز سال ها درد و رنج به شهادت نایل آمد . شگفت آور آن که روز و ماه تولدش بنابر سال شمسی با روز و ماه شهادتش یکی است .سر دبیرمان می گفت :بیشتر زنگ هایی که خارج استان به ما زده می شود به ما می گویند: « چرا از شهید علمدار چیزی نمی نویسید ؟ « راستی چه شده است در بین چهارده هزار شهید استان مازندران و گلستان او را بهتر از همه می شناسند . همین بهانه ای می شود تا گزارشی تهیه نماییم . از آن جا که اسلحه خبرنگاری یعنی دوربین ، ضبط ونوار را به همراه داریم تصمیم مان را عملی می سازیم و با کسانی که در اطراف قبر این شهید جمع شده اندبه گفت و گو می پردازیم اکثر کسانی که حضور دارند به کاری مشغول هستند ، یکی خرما و دیگری شیرینی پخش می کند ، یکی گلاب می پاشد ، دیگری قرآن می خواند و دختری نیز شاخه گل های گلایل و رز قرمز و سفید و صورتی را روی سنگ قبر مرتب می کند . بر حسب اتفاق مادر شهید علمدار نیز در آن جا حضور دارد و ما هم برای شناخت و معرفی بیشتر سید مجتبی با مادر او به گفت و گو می نشینیم : « مادر هر شهید » غروب هر پنج شنبه بی قرار می شود همین که در کنار مزار فرزندش قرار می گیرد و فاتحه ای می خواند آرامش پیدا می کند و اگر یک پنج شنبه به دلیلی نتواند بیاید ، انگار که چیزی گم کرده است .» همکارم از او می پرسد : « چه ویژگی های اخلاقی در شهید علمدار وجود داشت که بعضی این گونه به او معتقدند تا جایی که از او حاجت می خواهند ؟ » در پاسخ مان می گوید : « او خالص بود و عشق به ائمه داشت . بدون تظاهر و ریا فعالیت هایی را برای یتیمان انجام می داد » .کمی مکث می کند و می گوید : « روزی دختر هشت یا نه ساله ای را دیدم که کنار قبر شهید گریه می کند . پرسیدم : مگر شما شهید را می شناختید ؟ دخترک در جوابم گفت : « زمانی که شهید علمدار مربی قرآنم بود در مسافرتی با او همراه بودم .» بعد فهمیدم آن دختر فرزند شهید است و سید مجتبی به فرزندان شاهد و یتیمان عشق می ورزید . او همیشه به من می گفت : « چون فرزندان شاهد کسی را ندارند ، ما وظیفه داریم به اندازه فرزندان مان به آنها توجه کنیم » . از او می پرسیم آیا از شهید فرزندی به یادگارمانده : « بغض می کند و می گوید دختری به نام زهرا » به او می گویم خاطره ای از شهید برای مان بگوید . او می گوید بهتر است خوابم را بگویم : « دو شب پیش از شهادت ، او را در عالم خواب دیدم که در حال کندن قبرش بود. به او گفتم : پسرم تو که حالت مساعد نیست این چه کاری است که انجام می دهی ؟ خسته می شوی ؟ در جوابم گفت : مادر مگر خبر نداری که من خانه ای خریده ام که باید آن را درست کنم » دو روز بعد ، « در حال انتقال از بیمارستان امیر مازندرانی به تهران در حالی که ذکر یا حسین (ع) و یا زهرا(س) بر لب داشت جان سپرد… » با همسر شهید نقی زاده که در کنار قبر شهید علمدار با او آشنا شدیم به ما می گوید: من به او اعتقاد دارم. « هنگامی که به خواستگاری دخترم آمده بودند ، مردد بودم. نمی دانستم با این مسئله چگونه برخورد کنم تا این که آمدم این جا از شهید علمدار خواستم که مرا در این امر مهم یاری کند. به او گفتم شوهر من همانند شما جانباز شیمیایی بوده وبه شهادت رسید اورا به جدش قسم دادم و گفتم به فکر دخترم باش تا هرچه خیر اوست در سر راهش قرار گیرد و شکر خدا نیز چنین شد. » سید محمد عالی نژاد ، رییس مرکز فنی و حرفه ای 22 بهمن ساری با شهید علمدار از طریق یکی از دوستانش آشنا شده بود ، .او می گوید : شهید علمدار در بازی بسکتبال هر بار برای پرتاپ توپ به سمت سبد بازی حرکت می کرد نام امام زمان (عج) را بر زبان جاری می ساخت.و تعجب این که پرتاپ توپش همیشه به گل می نشست . معافی ، کارشناس حقوق قضایی در مورد شخصیت شهید علمدارمی گوید : « شهید علمدار به عنوان یک بسیجی در راه خدمت به نظام ، حفظ نوامیس و دفاع از کشور در جنگ تحمیلی حضور فعال داشت . در دوران سازندگی برای حفظ وحدت وانسجام نیروهای متدین تلاش و کوشش می کرد و با مداحی و ذکر مصیبت اهل بیت در خدمت اهل بیت بود تا این که به شهادت رسید .» او ایمان را دلیل بر جستگی و متمایز بودن شهید علمدار می داند و می گوید : « هر چه درجه ی ایمان رفیع تر باشد انسان ها را متمایز می کند . » آقای بی نیاز که هم محلی شهید علمدار است در مورد اومی گوید : « قبل از شهادتش می دانستم که او کربلایی است و باید می رفت . و در زمان رفتن شور و حالی خاصی داشت و هنگامی که تربت امام حسین را به او دادند در آن زمان همه ، دیدند که چقدر راحت پرواز کرده بود .» فرزند شهید سید هادی رضایی او را سالار و بزرگوار معرفی می کند « من هر وقت به آرامگاه می آیم اول به زیارت قبر شهید علمدار و بعد بر سر مزار پدر خود حاضر می شوم ، او علت این کارش را این گونه بیان می کند : « شهید علمدار یکی از یاوران حضرت زهرا (س) بود. ا و نام حضرت زهرا (س) را با حالتی خاص و عاشقانه بر زبان جاری می ساخت به طوری که مارا منقلب می ساخت . او به ما می گفت : اگر در هر مشکلی نام حضرت زهرا (س) را سه بار بر زبان جاری کنیم ، مشکل مان حل می شود و من نیز با این کار حاجت گرفتم . او مشوق خیلی خوبی برای من بود » . عباس علی حاجیان از طریق برادر آزاده مسکار با شهید علمدار آشنا شده است ا ونیز هر بار که به آرامگاه می آید ، بر سر مزارشهید فاتحه ای می خواند . او از ما می خواهد با توجه به ترافیک تبلیغات تلویزیون و ماهواره و غیره ، رغبتی را در جوانان ایجاد کنیم تا جوانان حافظان اصلی انقلاب اسلامی شده و خادمان واقعی وطن را بشناسند و آن ها را الگو و سر مشق خود در زندگی قرار دهند . جوانی که درحال خواندن قرآن است نظر مارا جلب می کند. پس از سلام و احوال پرسی از او می خواهیم نحوه ی آشنایی با شهید را برای مان بگوید : از طریق برادرم با شهید آشنا شدم . امشب آمده ام تا از اوحاجت بگیرم . و البته تا به حال چند بار حاجتم را از ایشان گرفتم . » او معتقد است « انسان وقتی زندگی اش تباه می شود که راه شهدا را ادامه ندهد ». او می گوید: « ما باید قدر شهدا را بدانیم واز خود بپرسیم که آن ها برای چه رفته اند و برای چه به شهادت رسیده اند .» در حال خروج از مزار کودکی را می بینیم که با اشاره به مادرش می گوید : « مامان این جاست » . من و همکارم با تعجب به هم نگاه می کنیم. مادرش به سمت ما می آید . پس از سلام از مادرش می پرسیم که منظور فرزندتان قبر کدام شهید است؟ خانم با لبخند می گوید : « شهید علمدار » و بعد ادامه می دهد : « بار دوم است که به این جا آمده ایم چون من فراموش کرده بودم پسرم راه را به من نشان داد » . نام فرزندش محمد حسین است . مادرش می گوید : « یک بار اورا به این جا آوردم و« سی دی » شهید علمدار را برای او خریدم . هر کس که به منزل ما می آید سی دی را برایش روشن می کند . او در طول راه آن قدر به من و پدرش گفته بود که : « گل نخریدیم ؟ شمع و کبریت نخریدیم » که ما وادار شدیم شمع بخریم . با تاریک شدن هوا ، آرامگاه آهسته آهسته خلوت می شود وما نیز قصد رفتن می کنیم . وقتی از کنار مزار شهید علمدار می گذریم نگاهی به قبرش می کنیم . شمعی را که محمد حسین روشن کرده بود هنوز روشن است . چند لحظه ای مکث می کنیم و من به نور کم شمع خیره می شوم این جمله شهید مطهری از ذهنم عبور می کند : « شهدا شمع محفل بشریتند . » منبع:نشریه سبز وسرخ موضوع مطلب : پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|
||